درباره وبلاگ آقا جون یعنی میشه منم یه روز ببینمت؟ منو اصلي صفحه نخست پست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازي ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه مند يها نوشته هاي پيشين هفته چهارم مرداد 1387هفته سوم مرداد 1387هفته چهارم تیر 1387هفته چهارم اردیبهشت 1387هفته سوم اردیبهشت 1387هفته سوم فروردین 1387هفته چهارم دی 1386هفته دوم دی 1386هفته اوّل آذر 1386هفته اوّل آبان 1386هفته سوم مهر 1386هفته دوم مهر 1386هفته اوّل مهر 1386هفته چهارم شهریور 1386هفته سوم شهریور 1386هفته چهارم مرداد 1386هفته سوم مرداد 1386هفته دوم مرداد 1386 آرشيو موضوعي یا فاطمه تبریک راز دل... یاد یاران سفر کرده به خیر عجب دنیایی... واقعا آب حیات کجاست؟ چند خطی برای امام زمانم تسلیت گفته ها و نشنیده ها من کیم؟ محبوب کیه؟ من به تنهايی خود می مانم روز مادر گرامی باد پوزش می خواهم مادران شهدا خوشا به حالتون به نظر شما یه جوون خوب کیه؟ و اما بم ، هنوزدرحزن واندوه زنده است... پيوندها .:: قالب ساز ::. .:: اخرالزمان ومهدويت ::. سایت ایران دل عشق است شهادت سبکبالان خرامیدند و رفتند... بروبچه های باحال جهادی دانشگاه يزد ابوالفضل جون موعود امام مهدی (عج) سایت هواشناسی پخش مستقیم از حرم امام حسین(ع) دانلود نرم افزار دانلود مداحی ، مناجات،مرثیه،سخنرانی مطالب پزشکی سایت لینکستان: دانلود نرم افزار... کانون قرآن و عترت دانشگاه یزد دانلود مولودی،نوحه... لبیک یا حسین مظلوم(ع) سلام علي آل ياسين ميثاقنامههاي آسماني را زير پا نگذاريم امروزه وكيل منتظر اللهم عجل لولیک الفرج منتظران آسمان خاكي گروه منتظران مهدي(عج)دانشگاه يزد شقایق کویر زرند امکانات وبلاگ وبلاگ نابینایان... نشریه زیگزاگ برای وبلاگ نویسان لوگوي دوستان آمار با معرفت ها افراد آنلاين: تعداد بازديدها: امکانات . نیمه شعبان هم امد اما... یا اباصالح ... اماما، عاشق توييم و دوستدار دوستاران تو و خاك پاى منتظران تو، اما ا فسوسا كه خود، خانه دل را براى انتظار تو مهيا نساخته ايم .اماما، با مژگان نروبيده ايم گرد راه را، با اشك ، نشسته ايم غبار دل رااماما، نروبيده ايم غبار گناه از دل ، اما عاشقيم ، نمى دانيم اين عشق سوزان ، در كجاى جانمان جاى گرفته كه بى تابمان كرده اماما، شرمنده ايم كه خانه دل را براى حكمرانى تو، پاك نساخته ايم .اماما، از كاروان عاشقان تو، عقب مانده ايم . مركب راهوار نداريم كه به اين كاروان شورانگيز، دست يابيم .اماما، راه ، پيچاپيچ است و پر از گردنه هاى هراس انگيز، ما، بى پا افزار و توشه ، سرگردان .اماما، خمينى آمد و گزيد و برد و ما پس مانده ها و وازده ها، ترسيم كه هيچگاه به آن آستان جلال راه نيابيم و غبار شويم و در هوا معلق و سرگردان ، نه آرامشى ، نه قرارى ، نه پناهى و نه منزلى .اماما، بيم آن را داريم در عمق شب ، گم شويم و گرفتار رهزنان .اماما، مى دانيم كه خود، خود را به وادى هول انگيز بلا افكنده ايم ، اما هنوز، كورسويى از چراغ عشق ، در جانمان سو سو مى زند... |لينك مطلب| نوشته شده در 87/05/29 ساعت 6:54 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- | اندر احوالات دل! اینجا هیچ کس با آسمان حرف نمی زند، اینجا زیر نور پروژکتورها، آسمان دیگر پیدا نیست. مردم برای بازگشایی دلشان به پارک می روند. کوه پیمایی می کنند،اما با تله کابین. تله کابین عظمت کوه را به مسخره می گیرد. ما به لحظه های بعد از اکنون، به بیهودگی امیدواریم و نمی دانیم بعد از خریدن یک ماشین شیک و ساختن بهترین خانه در بهترین جای شهر و تزئین آن با آخرین مدل مبل، دیگر چه می خواهیم. ما هنوز راه روشنی دل را نشناخته ایم و در نیمکره ی تاریک دل خوابیده ایم... همه ی اینها دیگر برای ما فرصتی نمی گذارد که بدانیم برای چه زندگی می کنیم، برای چه آمده و می رویم .... همیشه یاد حرف های معلم کلاس اولم می افتم که می گفت : بچه ها بخش کنید. خا....نه، چند بخشه؟ (همه با هم) دو بخشه. د....بس....تان، چند بخشه؟ (همه با هم) سه بخشه. دل چند بخشه ؟ (همه با هم ) یه بخشه. با خودم فکر می کنم اگر دل یه بخشه، پس یعنی یه خونه است ، همچین خونه ای رو به دو نفر که اجاره نمیدن، چه برسه به چندین و چند نفر. یعنی این خونه ی دل فقط یه صابخونه داره . اما دل ما ...... دل ما کاروانسراست! خدایا تنها ساکن قلب من خودت باش و بس... خوشا به حال کسی که گفت: صحرای دلم عشق تو شورستان کرد تا مهر کسی دگر نروید هرگز |لينك مطلب| نوشته شده در 87/05/19 ساعت 7:12 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- | ولادت با سعادت حضرت علی(ع) و روز پدر گرامی باد نکته های ناب از مولود کعبه حضرت علی (ع) : هنگامى كه تو عقب مىروى و مرگ به جلو مىآيد چه زود با يكديگرملاقات خواهيد كرد.! سخاوتمند باش،ولى اسراف كننده مباش.در زندگى حسابگرباش ولى سختگير مباش. پسرم! از دوستى نادان بپرهيز، چه او خواهد كه تو را سودرساند لكن دچار زيانت گرداند و از دوستى بخيل بپرهيز، چه اوآنچه را سختبدان نيازمندى از تو دريغ دارد، و از دوستى تبهكاربپرهيز كه به اندك بهايتبفروشد و از دوستى دروغگو بپرهيز كهاو سراب را ماند: دور را به تو نزديك و نزديك را به تو دورنماياند میان حق و باطل جز چهار انگشت فاصله نیست : حق آنست که بگویی دیدم و باطل آنست که بگویی شنیدم. پدرم روزت مبارک باد مولا على(ع) از آن نظر محبوب است كه پيوند الهى دارد. دلهاى ما به طور ناخودآگاه در اعماق خويش با حق سر و سر و پيوستگى دارد و چون على(ع) را آيت بزرگ حق و مظهر صفات حق مى يابند به او عشق مى ورزند. در حقيقت پشتوانه عشق على(ع) پيوند جانها با حضرت حق است كه براى هميشه در فطرتها نهاده شده و چون فطرتها جاودانى است مهر على(ع) نيز جاودان است. نقطه هاى روشن در وجود على(ع) بسيار است اما آنچه براى هميشه او را درخشنده و تابان قرار داده است ايمان و اخلاص اوست و آن است كه به او جذبه الهى داده است |لينك مطلب| نوشته شده در 87/04/23 ساعت 12:35 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- | ایام شهادت جانسوز حضرت زهرا(س) بر عاشقانش تسلیت باد بر حاشیه ی برگـــــــــــ شــــقایق بنویسید گـــــــــــل تاب فـشار در و دیــــــــوار نـدارد ای بپا کننده ی آتش بر در خانه ی فاطمه علیهالسلام؛ آهسته تر فریاد بزن! می دانی پشت این در چه کسی آمده است؟!جمعیتی که همراه آورده ای باعث وحشت بانویی می شود که محسن علیه السلام همراه اوست! به همراهانت بگو ساکت باشند که ناموس خدا درخانه است و عزیزان پیغمبر کنار اویند!!!!!!هیزم آورده اید! اینجا کجاست؟ چرا آنها را کنار دیوار خانه می چینید؟سکوت علی علیه السلام اینچنین غضب شما را بر افروخته است! شعله های سوزان قلب سوخته ی علی و زهرا علیهمالسلام - که در این خانه اند - برای گدازشان کم بود، که از بیرون نیز آتش می افروزید؟! . . . نکند این فاطمه علیهالسلام است که پشت در امده؟آه خدای من،محسن همره اوست!!!!خداکند فاطمه علیهاسلام نباشد.کاش صدایش را از پشت در بلند کند تا مهاجمان مراعات کنند،و حرمت ناوش و حرمت بانوی باردار و حرمت فرزند او را در نظر بگیرند.اگر بدانند چه کسی پشت در آمده حتماًباز می گردند!!!!! . . . و صدایشان را پایین می آورند!! . . . و آتش را خاموش می کند!!! و اما آنچه به علی (ع) وصیت کرد: از جمله کرامات فاطمه (ع) که محدثین شیعه و اهل سنت روایت کردهاند این است که وی از مرگ خود خبر داد و روز و وقت آن را تعیین کرد چنانکه در روایات پیش از این نیز گذشت و در حدیثی است که وقتی به علی (ع) گفت: هنگام مرگ من رسیده! علی (ع) فرمود: ای دختر پیغمبر با اینکه وحی از ما قطع شده این خبر را از کجا دانستی؟فاطمه پاسخ داد، هم اکنون خواب مختصری مرا فرا گرفت و رسول خدا (ص) را دیدم که به من فرمود: امشب نزد ما خواهی بود و من میدانم که او راست گفته و امروز روز آخر عمر من است. (11)و در روایتی است که پس از آن به علی (ع) گفت: چیزهایی در دل دارم که میخواهم آنها را به تو وصیت کنم!علی (ع) فرمود: ای دختر رسول خدا هر چه میخواهی بگو!در این وقت علی (ع) کسانی را که در اتاق بودند بیرون کرد و نزدیک سر فاطمه (ع) نشست، آن گاه فاطمه به سخن آمده گفت:ای پسر عمو هیچ گاه مرا دروغگو و خیانتکار ندیدی، و از وقتی با تو معاشرت داشتهام نافرمانی تو را نکردهام!علی (ع) در پاسخ او فرمود:«معاذ الله انت اعلم بالله و ابر و اتقی و اکرم و اشد خوفا من الله من ان اوبخک بمخالفتی، قد عز علی مفارقتک و تفقدک الا انه امر لا بد منه...»[پناه بر خدا! تو داناتر و نیکوکارتر و پرهیزکارتر و بزرگوارتر و نسبتبه خدای تعالی بیمناکتر از آنی که من بخواهم تو را در مورد مخالفت و نافرمانی خود سرزنش کنم، و براستی مفارقت و دوری تو بر من بسیار ناگوار است جز آنکه چارهای از آن نیست...]آن گاه سخنان خود را ادامه داده فرمود:به خدا مصیبت رحلت رسول خدا (ص) را برای من تجدید کردی و مرگ و فقدان تو بر من بسیار بزرگ است.«فانا لله و انا الیه راجعون» !آه! که چه مصیبت دردناک و جانسوز و غم انگیزی است! مصیبتی که به خدا سوگند جبران پذیر نخواهد بود!دنباله حدیث این گونه است که در اینجا هر دو گریان شده و لختی گریستند آن گاه علی (ع) سر فاطمه را برداشته به سینه چسبانید و بدو فرمود: هر وصیتی داری بنما که من آن را انجام خواهم داد.فاطمه عرض کرد: خدایت پاداش نیک دهد ای پسر عموی رسول خدا، نخستین وصیت من آن است که پس از من «امامه» دختر خواهرم را به ازدواج خویش در آوری چون او نسبتبه فرزندان من همانند خودم مهربان است، و مردان نیز ناچارند همسری از زنان داشته باشند.و از جمله عرض کرد: وصیت دیگر من آن است که احدی از این مردم که به من ستم کرده و حق مرا گرفتند در تشییع جنازه من و دیگر مراسم آن حاضر نشوند زیرا اینان دشمن من و دشمن رسول خدا هستند، و مبادا بگذاری یکی از آنها و یا پیروان آنها بر جنازهام نماز بگذارند...مرا شب هنگام در آن وقتی که دیدهها همگی خواب رفتهاند دفن کن (12) ؟ و در نقلی هم آمده که فاطمه (ع) وصایای خود را در رقعهای نوشته و زیر سرش نهاده بود و چون از دنیا رفت، علی (ع) آن رقعه را بیرون آورد و جملات زیر را در آن مشاهده کرد:«بسم الله الرحمن الرحیم، هذا ما اوصتبه فاطمة بنت رسول الله، اوصت و هی تشهد ان لا اله الا الله، و ان محمدا عبده و رسوله، و ان الجنة حق و النار حق، و ان الساعة آتیة لا ریب فیها، و ان الله یبعث من فی القبور.«یا علی انا فاطمة بنت محمد زوجنی الله منک لاکون لک فی الدنیا و الآخرة، انت اولی بی من غیری، حنطنی و غسلنی و کفنی باللیل، و صل علی و ادفنی باللیل و لا تعلم احدا، و استودعک الله و اقرء علی ولدی السلام الی یوم القیامة» (13).[به نام خدای بخشاینده و مهربان، این است آنچه دختر رسول خدا بدان وصیت میکند، و این وصیت را در حالی میکند که گواهی میدهد معبودی جز خدای یکتا نیست، و گواهی میدهد محمد بنده و رسول اوست، و گواهی میدهد که بهشتحق است، و جهنم حق است، و قیامتخواهد آمد و هیچ گونه شکی در آن نیست، و گواهی میدهد که خدای تعالی هر کس را که در گورهاست مبعوث و زنده خواهد کرد. ای علی منم فاطمه دختر محمد که خدای تعالی مرا به ازدواج تو در آورد تا در دنیا و آخرت از آن تو باشم، و تو در انجام کارهای من سزاوارتر از دیگران هستی! کار حنوط و غسل و کفن مرا در شب انجام ده، و بر من نماز بخوان و شبانه مرا دفن کن، و کسی را خبر نکن، تو را به خدا میسپارم، و بر فرزندان خود تا روز قیامتسلام میرسانم (14)! ] در نقلی که از مجالس مفید و امالی شیخ رحمة الله علیهما آمده در حدیثی از امام حسین روایتشده چنین است که چون فاطمه دختر رسول خدا (ص) بیمار شد به علی وصیت کرد که وضع حال او را پنهان دارد، و حتی از بیماری او کسی را با خبر نکند، و علی (ع) نیز این کار را کرد، و خودش شخصا پرستاری فاطمه (ع) را به عهده گرفت، و احیانا اسماء بنت عمیس نیز او را کمک میداد، آن هم به طور پنهانی، و چون هنگام وفات و رحلت او شد به علی (ع) وصیت کرد کارهای پس از مرگ او را خود انجام دهد، و شبانه او را دفن کند و جای قبر او را نیز پنهان و مخفی کند که اثری از قبر او معلوم نباشد (15). |لينك مطلب| نوشته شده در 87/02/30 ساعت 17:2 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- | به یمن ورود شهدای گمنام به دانشگاه یزد ستاره ها می آیند تا ما راه را گم نکنیم خدا کند فردای قیامت به من نگویند که... هر شهید گمنام نشانه ای از یك خانواده منتظر ، نشان ازیك مادر چشم به راه و نشان از یك انتظار بی پایان... حرف دلم را فقط به شما می گویم... از ارباب چه خبر؟ بالاخره پس از روزها انتظار شهدا به خانه ی جدید خود آمدند و چه استقبالی! جای همتون سبز بود... بچه ها هم وقتی که شهدا آمده بودند انگار گمگشته ی خودشون رو پیدا کرده بودند این هم به روایت تصویر: ادامه مطلب |لينك مطلب| نوشته شده در 87/02/16 ساعت 15:43 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- | بهار را باور کنیم!!! بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن به شادی رخ گل بیخ غم زدل برکن رسید باد صبا غنچه در هواداری ز خود برون شد و بر خود درید پیراهن طریق صدق بیاموز از آب صافی دل به راستی طلب آزادگی ز سرو چمن ز دستبرد صبا گرد گل کلاله نگر شکنج گیسوی سنبل ببین به روی سمن عرونس غنچه رسید از حرم به طالع سعد به عینه دل و دین میبرد به وجه حسن صفیر بلبل شوریده و نفیر هزار برای وصل گل امد برون ز بیت حزن حدیث صحبت خوبان و جام باده بگو به قول حافظ و فتوی پیر صاحب فن |لينك مطلب| نوشته شده در 87/01/18 ساعت 21:51 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- | گفتمش نقشی بکش... اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی ... با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشیدگفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا ... تک درختی در بیابان یکه و تنها کشیدگفتمش نامردمان این زمان را نقش کن ... عکس یک خنجرزپشت سر پی مولا کشیدگفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم ... راه عشق و عاشقی و مستی ونجوا کشیدگفتمش تصویری از لیلی ومجنون رابکش ... عکس حیدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشیدگفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن ... در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشیدگفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش ... فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشیدگفتمش سختی ودرد وآه گشته حاصلم ... گریه کردآهی کشید وزینب کبری(س) کشیدگفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق ... عکس مهدی(عج) راکشید و به چه بس زیبا کشیدگفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین(ع) ... گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید |لينك مطلب| نوشته شده در 86/10/22 ساعت 10:27 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- | مقدم مقام معظم رهبری را به شهر یزد و دانشگاه یزد گرامی می داریم. بچه های شهدا تا سید علی هست غم بی بابایی وجود ندارد... آمد به لطف کبریا در اوج این فصل شتا با رحمت بی منتها بر ما عزیز مصطفی آمد چو گل اندر بهار با عطر و سنبل در کنار با شهد های خوشگوار بر ما عزیز مصطفی دارالعباد بی نشان از حسن او گیرد نشان از سیره ی صاحب زمان بر ما عزیز مصطفی آمد به یزد بی قرین چون رحمت حق بر زمین در سایه ی مهر مهین بر ما عزیز مصطفی آمد امیر مردمان بر شهر گیو و قهرمان در کور چشم دشمنان بر ما عزیز مصطفی آمد به سوی انجمن این یزدیان خوش سخن سید علی روح الوطن تنها عزیز مصطفی شعر از دوست عزیزم (دریا) ۵/۱۰/۸۶ |لينك مطلب| نوشته شده در 86/10/11 ساعت 19:0 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- | توکل ........................بنام خدا ................................... ............................................ بعد از عملیات والفجر سه، در منطقه عملیاتی، به طرف خط میرفتیم. حاجی میخواست از خط بازدید كند. میگفت: «باید خودم همه جا را از نزدیك ببینم تا موقع عملیات بتوانم خود را همراه بسیجیها احساس كنم.» در همان حالی كه داشتیم به طرف خط میرفتیم، یك هواپیمای عراقی از روبهرو به طرف ما آمد. دیدم الآن است كه ما را هدف قرار دهد. ماندم كه چكار بكنم؛ یك سنگ بزرگ كنار جاده بود كه میتوانست پناهگاه خوبی باشد. توقف كردم تا خودمان را به پشت سنگ برسانیم، ولی حاجی پرسید: «چرا ایستادی؟» گفتم: «هواپیمای عراقی است.» گفت: «خب باشد، مگر میترسی؟!» گفتم: «خیلی پایین پرواز میكند، معلوم است كه هدفش ما هستیم.» با خونسردی گفت: «لاحول و لاقوةالا بالله. به حركت ادامه بده.» ناچار بودم حركت كنم. راه افتادم. حاجی با خیال راحت، آرام و بیخیال، نشسته بود. هواپیما به بالای سر ما كه رسید، شروع به تیراندازی كرد. چند تیر درست به قسمت عقب وانت اصابت كرد و آن را سوراخ كرد. نگاهی به حاج همت انداختم. هیچ تغییری در چهرهاش ایجاد نشده بود. * ابراهیم سنجری |لينك مطلب| نوشته شده در 86/09/05 ساعت 20:17 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- | آقا خدا را کجا می توان دید؟ اما با اين همه تقصير من نبود که با اين همه... با اين همه اميد قبولي در امتحان سادهْ تو رد شدم اصلاً نه تو ، نه من! تقصير هيچ کس نيست از خوبي تو بود که من بد شدم! قیصر امین پور |لينك مطلب| نوشته شده در 86/08/05 ساعت 11:22 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- | بدون شرح *************************************************************** ************************************************************* **************************************************************** ************************************************************** |لينك مطلب| نوشته شده در 86/08/02 ساعت 16:13 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- | تو همون حس غریبی که همیشه با منی تو همون حس غریبی که همیشه با منیتو بهوونه ی هر عاشق واسه زنده بودنی تو امید انتظاری تو دلای ناامید مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدیدچه غریبونه گذشتند جمعه های سوت و کورهنوزم اما نرسیدی ای تجلی ظهور با تو ام، با تو که گفتی، تکیه گاه عاشقایی میدونم یه دنیا نوری، ساده ای، بی انتهاییمث لالایی بارون، تو کویر بی صداییتو خود عشقی، میدونم، ناجی فاصله هایی تو همون حس غریبی که همیشه با منی تو بهوونه یه هر عاشق واسه زنده بودنیتو امید انتظاری تو دلای ناامیدمثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید عمریه دلم گرفته گله دارم از جدایی غایب همیشه حاضر تو کجایی، تو کجایی تو کجایی، تو کجایی |لينك مطلب| نوشته شده در 86/07/17 ساعت 16:7 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- | ازدواج زلیخا با حضرت یوسف... بردگان پادشاه مى شوند! روزى حضرت يوسف با گروهى از خدمت گذاران خود از محلى مى گذشت . زليخا ملكه مصر در كنار مزبله نشسته بود. هنگامى كه متوجه عبور يوسف شد، گفت : سپاس خدايى را كه پادشاهان را در اثر گناه و معصيت برده مى كند و بردگان را در پرتوى اطاعت و فرمان بردارى پادشاه مى نمايد.سپس گفت :اى يوسف ! گرفتار فقر هستم ، به من احسان كن .يوسف گفت :ناسپاسى آفت هر نعمت است . آنگاه كه نافرمانى كردى ، خداوند نعمت ها را از تو گرفت .اينك به سوى خدا برگرد و توبه كن ! تا آثار گناه از تو برچيده شود.زيرا قبولى خواسته ها بسته به دلهاى پاك و كردار پاكيزه است . زليخا گفت :من لباس گناه را از تن كنده ام . ديگر عصيان نخواهم كرد، ولى از خدا شرم دارم كه مرا مورد لطف قرار دهد.زيرا هنوز اشك چشمم به پايان نرسيده و اندامم حق ندامت را به خوبى ادا نكرده است .يوسف گفت :بكوش تا راه توبه و پشيمانى باز است پيش از آنكه فرصت از دست برود و مدت پايان پذيرد توبه كن !زليخا گفت :من هم همين عقيده را دارم كه بعدا خبرش به تو خواهد رسيد، كه حقيقتا توبه كرده ام .يوسف دستور داد يك پيمانه بزرگ به او طلا بدهند.زليخا گفت :غذاى يك روز برايم بس است ، تا رنج گرفتارى نبينم قدر نعمت را نخواهم فهميد.يكى از فرزندان يوسف گفت :پدر جان ! اين زن كيست ؟ جگرم به حالش كباب شد و دلم برايش سوخت .فرمود:موجودى است كه به دام انتقام افتاده است .سپس يوسف با زليخا ازدواج كرد و او را دوشيزه يافت. . |لينك مطلب| نوشته شده در 86/07/15 ساعت 20:28 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- | تمام عالم را غم گرفته... آنچه ميخوانيد قسمتی از وصيت امام علي (ع)بـه فرزندش امام حسن(ع)است كـه پـس از بـازگشـت از صفـيـن در قـريـه "حـاضـريـن" نـوشـت. وصيتي و سفارشي كـه بـه همـه فرزندان اسلام وعموم مومنـان است: پسـرم تـو را بپـرهيـزگـاري و تـرس از عقـوبت خدا و متـابعت و فرمـانبرداري از آفريدگـار وصيت وسفـارش ميكنم . ويرانـه دل را بنور تابناكش آباد گردان، در رشته مهر با او ببندگي و دلسپاري چنگ بـزن.زيـرا هيچ رشتـه و پيـوندي استـوار تـر ازپيـوستگي و همبستگي با ذات لايزال كردگار متعال نيست. دل بـه حكمت و مـوعظت شـاد وپـاك بگردان وبـا يـاد مرگ در زهد وپارسايي بكوشو نرم رفتار ونيك گفتار باش .پيوسته بيقين ايمان خويش را قوي كن و تقدير مرگ را بخود بقبولان و نفس خـود را بـه اعتراف در ناپايداري دنيا وادار سـاز.آلام و آزار و مصـائب سخت روزگار را بـه او بنمـايـان ،و زشتي دهر و نـا ملايمـات روزهـا را نكـتــه بــه نكـتــه بـرايـش بـرخـوان و اورا بـتـرسـان .(منبع:سایت روضه النبی) |لينك مطلب| نوشته شده در 86/07/10 ساعت 14:11 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- | یعنی آقا جون من اینقدر بدم؟ دیریست که دلدار پیامی نفرستادننوشت کلامی و سلامی نفرستادصد نامه فرستادم و آن شاه سوارانپیکی ندوانید و سواری نفرستادسوی من وحشی صفت عقل رمیدهآهو روشی کبک خرامی نفرستاددانست که خواهد شدنم مرغ دل از دستو از آن خط چون سلسله دامی نفرستادفریاد که آن ساقی شکرلب سرمستدانست که مخمورم و جامی نفرستادچندان که زدم لاف کرامات و مقاماتهیچم خبر از هیچ مقامی نفرستادحافظ به ادب باش که واخواست نباشدگر شاه پیامی به غلامی نفرستاد حافظ |لينك مطلب| نوشته شده در 86/07/07 ساعت 22:3 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- | اي معبود من دراين ماه عزيز... آورده ام آهي كه تو مي داني و من با روي سياهي كه تو مي داني ومن اي خالق بخشنده ببخشا و بپوش هر گونه گناهي كه تو مي داني ومن و اين راهم خوب ميدانم كه... دنيا به كسي خط اماني نسپرد هر كس كه بزاد عاقبت خواهد مرد آن سنگ كه نام نامي او اجل است بر شيشه ي عمر هر كسي خواهد خورد پس اي خدا ديدي كه غير از تو كسي رو ندارم و هر كجا كه برم محضر توست و گداي در خونه ي توام ...... اي محبوب من وای بر من که اگه یک لحظه منو به حال خودم وا گذاری. اگه دوست داشتی یه صلوات هم بفرست |لينك مطلب| نوشته شده در 86/06/22 ساعت 5:31 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- | «دلهاتان را از دنیا بیرون کنید، پیش از آنکه بدن های شما را از آن بیرون ببرند. » مرگ آگاهی نفس های انسان گام هایی است که به سوی مرگ برمی دارد. حضرت علی (ع) سخنانی از این دست که مالامال از مرگ آگاهی باشد بسیار دارند. مرگ آگاهی کیفیت حضور مردان خدا را در دنیا بیان می دارد. تا آنجا که هر که مقرب تر است مرگ آگاه تر است. و بر این قیاس باید چنین گفت که حضور علی علیه السلام در عالم ،عین مر گ آگاهی است. مر گ آگاهی یعنی که انسان همواره نسبت به این معنا که مرگی محتوم را پیش رو دارد آگاه باشد و با این آگاهی زیست کند و هرگز از آن غفلت نیابد. مردمان این روزگار سخت از مرگ می ترسند و بنابراین شنیدن این سخنان برایشان دشوار است. اما حقیقت آن است که زندگ انسان با مرگ در آمیخته است و بقایش با فنا. پیش از ما میلیاردها نفر بر روی این کره ی خاکی زیسته اند و پس از ما نیز. اگر مولا علی علیه السلام می فرماید: « والله ابن ابی طالب با مرگ انسی آن چنان دارد که طفلی به پستان مادرش.» این انس که مولای ما از آن سخن میگوید چیزی فراتر از مرگ آگاهی است؛ طلب مرگ است. طلب مرگ نه همچون پایانی بر زندگی. مرگ پایان زندگی نیست. مرگ آغاز حیاتی دیگر است؛ حیاتی که دیگر با فنا و مرگ در آمیخته نیست. حیاتی بی مرگ و مطلق. زندگی این عالم در میان دو عدم معنا می گیرد؛ عالم پس از مرگ همان عالم پیش از تولد است و انسان در بین این دو عدم فرصت زیستن دارد. زندگی دنیا با مرگ در آمیخته است؛ روشنایی هایش با تاریکی، شادی هایش با رنج، خنده هایش با گریه، پیروزی هایش با شکست، زیبایی هایش با زشتی، جوانی اش با پیری و بالاخره وجودش با عدم.حقیقت این عالم فنا است و انسان را نه برای فنا، که برای بقا آفریده اند: « خلقتم للبقا لا للفناء واسمعو دعوة الموت آذانکم قبل ان یدعی بکم»؛ دعوت مرگ را به گوش گیرید، پیش از آنکه مرگ شما را فرا خواند. و همه ی این سخنان از سر مرگ آکاهی است و راستش، لذت زندگی مرگ اگاهانه را جز اولیای خدا کس نمی داند؛ این لذتی نیست که به هر کس عطا کنند. تنگ نظری است اگر به مقتضای تفکر رایج به این سخن پشت کنیم و بگوییم : « تا کجا از مرگ می گویید؟ کمی هم در وصف زندگی بسرایید! دل بستن در دنیا دل بستن در فناست و مرگ بر ما سایه افکنده است. این علی است که چنین می فرماید. همانکه راه های آسمان را بهتر از راه های زمین میشناسد. سخنان او سروده هایی شاد و مفرح در وصف زندگی است. آن زندگی که با زهر فنا و مرگ در نیامیخته است. منتهی غفلت زدگان بیشتر می پسندند که با غفلت از مرگ، به سراب شادی های آمیخته با غصه دل خوش کنند. بگذار چنین باشد. اما اگر اولیای خدا در جستجوی فنای فی الله هستند، بقای حقیقی را طلب کرده اند. بودنی را که از دسترس مرگ و فنا و رنج و غصه و شکست دور باشد. به سخن علی علیه السلام گوش بسپاریم: «دلهاتان را از دنیا بیرون کنید، پیش از آنکه بدن های شما را از آن بیرون ببرند. » از مقاله های شهید آوینی /*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/***/*/ اهل طنز هستی یا نه؟ قبل از ازدواج پسر :بله،بالاخره وقتش شد . منتظر بودن خیلی سخته دختر : مي خواي من برم ؟ پسر : نه. حتي فكرش روهم نكن دختر : دوستم داري ؟ پسر : البته ! دختر : تا حالا به من خيانت كردي ؟ پسر : نه ! چرا حتي يك همچين حرفي را مي زني ؟ دختر : هرچی بخوام برام می خری ؟ پسر: بله دختر: منو كتك مي زني ؟ پسر:امكان نداره ! به قیافه من مياد همچين آدمي باشم دختر: مي تونم بهت اعتماد كنم؟ پسر: بله حالا بعد از ازدواج مي توانيد همين گفتگو را از پايين به بالا بخوانيد |لينك مطلب| نوشته شده در 86/06/15 ساعت 6:13 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- | این هم یکی از مقاله های شهید آوینی کدام عرفان ؟ خوش بود گــر محک تجربه آید به میـان تا سیه روی شود هر که در او غش باشد برای عرفان حقیقی که اولیای حق هستند، و اصحاب هدایت یافته آنان، بسیار غریب است که در این روزگار لفظ «عرفان» و صفت«عرفانی»، نه تنها بدون تناسب با معانی حقیقی آنها استعمال می شوند، که اصلاً اطلاق این الفاظ اصطلاحاً بر اموری است که صراحتاً با کفر و بی دینی و الحاد ملازمند. به راستی در میان این جماعت کسی نیست که حتی معنای عرفان را در فرهنگ لغات دیده باشد؟… و یا آنکه این جماعت از شدت عرفان (!) به معنای بلندی دست یافته اند که عقل عرفای حقیقی بدان نمی رسد؟ ادامه ی مطلب را در قسمت ادامه مطلب بخوانید ادامه مطلب |لينك مطلب| نوشته شده در 86/06/15 ساعت 6:11 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- | یا فاطمه تبریک شعبان شد و پیک عشق از راه آمد عطر نفس بقیه الله آمد با جلوه ی سجاد و ابالفضل و حسین یک ماه و سه خورشید در این ماه آمد *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*--*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*--*-*-* */*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/* نامه دختر شهید ناصری به بابا بابا جان باز سلام ای پدر جان منم زهرایت دختر کوچک تو ای امید من و ای شادی تنهایی من به خدا این صدمین نامه بود از چه رو هیچ جوابم ندهی ؟یاد داری که دم رفتن تو دامنت بگرفتم ؟ من به تو می گفتم پدر اینبار نرو پدر اینبار نرومن همانروز بله فهمیدم سفرت طولانی ست از چه رو ای پدرم تو به این چشم ترم هیچ توجه نکنی ؟به خدا خسته شدم به خدا قلب من آزرده شده چند سال است که من منتظرم هر صدایی که ز در می آید همچو مرغی مجروح پابرهنه سوی در تاخته ام بس که عکست به بغل بگرفتم رنگ از روی من و عکس چو ماهت رفته است من و داداش رضا بر سر عکس تو دعوا داریم او فقط عکس تو را دیده پدر با جمال تو سخن می گوید مادرم از تو برایش گفته او فقط بوی پدر را ز لباست دارد بس که پیراهن تو بوییده بس که در حال دعا رو به سجاده تو اشک فشان نالیده طاقتش رفته دگر پای او سست شده دل او بشکسته به خدا خسته شدیم پدرم گر تو بیایی به خدا من ز تو هیچ تقاضا نکنم لحظه ای از پیشت جای دیگر نروم هرچه دستور دهی من بلافاصله انجام دهم همه دم بر رخ ماه و قدمت بوسه زنمجان زهرا برگردجان زهرا برگرد دائما" می گویم : مادرم هرکه رفته است سفر برگشته پدر دوست من پدر همسایه پدران دگر پس چرا او سفرش طولانی است ؟او کجا رفته مگر ؟او که هرگز دل بی مهر نداشت او که هر روز مرا می بوسید او که می گفت برایش به خدا دوری از ما سخت است پس چرا دیر نمود ؟آری من می دانم که چرا غمگین است علت تاخیرش من فقط می دانم آخر آن موقع ها حرف قرآن و خدا و جون بود کربلا بود و هزاران عاشق همه مسئولین چون رجایی و بهشتی بودند حرف یکرنگی بود ظاهر و باطن افراد ز هم فرق نداشت همه خواهرها زیر چادر بودند صحبت از تقوی بود همه جا زیبا بود پارک هم بوی شهادت می داد جای رقص و آواز همه جا صوت دعا می آمد کوچه ها راست و مردم همه راست همگی رو به خدا همه خط ها روشن خوب و خوانا بودند حرف از ایمان بود حرف از تقوی بود اما امروز پدر درد دل بسیار است همه آنچه به من می گفتی رنگ دیگر دارد یا بسی کمرنگ است من که می ترسم تنها به خیابان بروم مادرم می ترسد او به من می گوید در خیابان خطر است بر سر بعضی ها چادری پیدا نیست مویشان بیرون استهمه عینک دارند به نظر می آید چشمشان معیوب است راهشان پیدا نیستخط کج گشته هنربی هنرها همگی خوب و هنرمند شدند کج روی محبوب است در مجالس و سخنرانی ها جای زیبای شهیدان خالی ست یا اگر هست از آن بوی ریا می آید نامهای شهدا از روی اماکن همه برمی دارند از دل غمزده ما همگی بی خبرند یا نه بهتر بگویم بر روی اشک یتیمان شهید جنگ شادی دارند سرقت مال عمومی هنر است ترس از آزادی است ترس از رابطه با امریکاست آری من می دانم علت غصه و اندوه تو بابا این است پدرم من اینبار می نویسم که اگر بازگشتن ز برایت سخت است ما بیاییم برت تو فقط آدرست را بنویس در کجا منزل توست مادرم می داند مادرم می داند او به من می گوید پدرت پیش خداست در بهشتی زیبا با همه هم سفرانش آنجاست خانه اش هم زیباست حضرت خامنه ای هم می گفت: دخترم غصه نخور پدرت خندان است دوستت می دارد تو اگر گریه کنی پدرت هم به خدا می گرید همه شب لحظه خواب پدرت می آید صورتت می بوسد دست بر روی سرت می کشد او من از آن لحظه دگر شاد و خوشحال شدم از خدا می خواهم تا که جان در تنم است تا حیاتی باقیست رهبرم چون پدری بر سر من زنده بود چهره زیبایش چون جمال مه تو شاد و پرخنده بود من به تو قول دهم که دگر از این پس اینهمه اشک غم انگیزه نریزم بابا همچو مادر از فراق رویت نیمه شب نوحه و زاری نکنم تو فقط ای پدرم از خدایت بطلب که من و مادر و این امت اسلامی ما همگی چون تو پدر راه ما راه شهیدان باشد دائماٌ بر سر ما سایه رهبر و قرآن باشد پدرم خندان باش من به تو مفتخرم |لينك مطلب| نوشته شده در 86/05/29 ساعت 12:5 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- | راز دل... این روزا دل خیلی از آدما می گیره و به هر دری میزنن تا بتونن محبوب خودشونو پیدا کنن و سفره ی دلشونو براش پهن کنن. اینجا گرچه روضه ی رضوان معطر است اینجا گلی ز گلشن آل پیمبر است سالهاست که مردم شهرستان زرند به خود می بالند که چنین گوهری را در خاک خود دارند... السلام علیک یا امامزاده عبدالله (ع) |لينك مطلب| نوشته شده در 86/05/21 ساعت 13:2 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- | یاد یاران سفر کرده به خیر شهيد امام رضا(ع)- ماجرايی خواندنی از پيدا شدن يک شهيد اوايل سال 72 بود و گرماى فكه. در منطقه عملياتى والفجر مقدماتى، بين كانال اول و دوم، مشغول كار بوديم. چند روزى مى شد كه شهيد پيدا نكرده بوديم. هر روز صبح زيارت عاشورا مى خوانديم و كار را شروع مى كرديم. گره و مشكل كار را در خود مى جستيم. مطمئن بوديم در توسلهايمان اشكالى وجود دارد. آن روز صبح، كسى كه زيارت عاشورا مى خواند، توسلى پيدا كرد به امام رضا(ع). شروع كرد به ذكر مصائب امام هشتم و كرامات او. مى خواند و همه زار زار گريه مى كرديم. در ميان مداحى، از امام رضا طلب كرد كه دست ما را خالى برنگرداند، ما كه در اين دنيا هم خواسته و خواهشمان فقط باز گردان اين شهدا به آغوش خانواده هايشان است و... هنگام غروب بود و دم تعطيل كردن كار و برگشتن به مقر. ديگر داشتيم نااميد مى شديم. خورشيد مى رفت تا پشت تپه ماهورهاى روبه رو پنهان شود. آخرين بيل ها كه در زمين فرو رفت، تكه اى لباس توجهمان را جلب كرد. همه سراسيمه خود را به آنجا رساندند. با احترام و قداست، شهيد را از خاك در آورديم. روزى اى بود كه آن روز نصيبمان شده بود. شهيدى آرام خفته به خاك. يكى از جيب هاى پيراهن نظامى اش را كه باز كرديم تا كارت شناسايى و مداركش را خارج كنيم، در كمال حيرت و ناباورى، ديديم كه يك آينه كوچك، كه پشت آن تصويرى نقاشى از تمثال امام رضا(ع) نقش بسته، به چشم مى خورد. از آن آينه هايى كه در مشهد، اطراف ضريح مطهر مى فروشند. گريه مان درآمد. همه اشك مى ريختند. جالب تر و سوزناكتر از همه زمانى بود كه از روى كارت شناسايى اش فهميديم نامش «سيد رضا» است. شور و حال عجيبى بر بچه ها حكمفرما شد. ذكر صلوات و جارى اشك، كمترين چيزى بود.شهيد را كه به شهرستان ورامين بردند، بچه ها رفتند پهلوى مادرش تا سرّ اين مسئله را دريابند. مادر بدون اينكه اطلاعى از اين امر داشته باشد، گفت: «پسر من علاقه و ارادت خاصى به حضرت امام رضا(ع) داشت...». از خاطرات برادران تفحص. سفر کردی و ساکی از تو برگشت کلام الله و خاکی از تو برگشت سراغت را گرفتم مادرت گفت: فقط عکس و پلاکی از تو برگشت |لينك مطلب| نوشته شده در 86/05/21 ساعت 12:58 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- | عجب دنیایی... واقعا آب حیات کجاست؟ توسل و سلامی از اعماق وجودم به حضور کسی که عالم محضر اوست و این صدای بنده ی عاصی را از هر جای زمین و آسمان که بلند شود، می شنود و پاسخ می گوید و اما ای دل غربت زده ی من ، روزگار خیلی غریب شده است و غریب تر از آن عده ای از مردم آن هستند که نمی فهمند زندگی جریان روزگار است و من نمیدانم چه چیز سبب آن شده که چشمهای این مردم به حقیقت و راستی بسته شده و گاهی اوقات که حق و باطل مثل روز و شب از هم قابل تفکیک است آندو را به اشتباه می گیرند و در روز روشن به دنبال فانوس می گردند و در شب که مظهر تاریکی و ظلمات است استفاده از فانوس را نیاز نمی دانند و دریغ از اینکه ... و حال ای روزگار من می دانم که علت غریبی و خون دل خوردن و غصه ی تو چیست. شایداین است که عده ای قشر بی گناهی را به دنبال خود به راه انداخته و برای عبور از تاریکی های روزگار نه تنها روشنایی بر نداشته بلکه فانوسها را شکسته و چاله های راه را عمیق تر می کنند. حرف آخر اینکه آیا تمام اعضاء و جوارح من در مقابل معبود و سازنده ی خویش سر پائین می آورند؟ و آیا عاقبت این سرکشی ها خوش خواهد بود ؟ چه دردناک است برای روح که ببیند جسم به اراده ی او حرکت می کند و اما این جسم کفران و سرکشی او را. التماس دعا |لينك مطلب| نوشته شده در 86/05/16 ساعت 1:38 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- | چند خطی برای امام زمانم بسم رب المهدی بعد از گذشت چندین هزار ساعت و ثانیه و لحظه من هم مثل خیلی از عاشقایی که بعضی از آنها الان درقید حیات نیستند در تکاپوی کشف راهی بسوی محبوب خود هستم. شنیده ام هر کسی با راه و روشی با محبوب خود رابطه برقرار می کند و من هم تصمیم گرفتم این بار با نوشتن، حرفهایی به محبوب خود بگویم ... و ای مولای من، با نگاه به پرونده ام هیچ راهی دستگیرم نشد بجز اینکه برای تو چند خطی بنویسم و حرفهای دلم را این بار کاغذ و قلم به دوش بکشند و چون میدانم تو این نوشته را می خوانی، سفره ی دلم را برایت پهن میکنم. آقا جان سالهاست که هوای شهرمان دلگیر است چشمان خیلی از مردم بجای خورشید، ابرهای سیاه و سفید می بینند و فضای شهرمان بسی آلوده و این آلودگی باعث بیماریهایی در وجود و دل بی تقصیرم شده است و طبیبان تا بحال دارویی را که درمان درد من باشد ، برایم تجویز نکرده اند اما در بین این طبیبان تعدادی که شمارش آنها به 313 نفر نمیرسد گفته اند دارو وجود دارد اما کمیاب است در بیابان و دشت و صحرا بهتر یافت می شود جاهای زیادی شنیده ام کسی که مریض احوال است باید او را روحیه دهند لازم است که این را بگویم که که در این تاریکی ها و جاده های مه آلود، اشکهای چشمانم مرا روحیه میدهند و به قوت قلبم پایداری می بخشند که متزلزل نشوم. بگذار از کوچه های انتظار و منتظرانت بگویم هنوز صدای ضعیف و نحیف از سرزمینی که در آن فریاد « من کنت مولاه، فعلی مولاه» بلند شد ، می آید که می گوید پسرم پس داروی درد پهلوی مادر چه شد؟ و چقدر زشت است که من بجای اینکه خود حال و روح دعا پیدا کنم ، به او بگویم که دعا کن ، دعا کنی که بیائی... ای کاش مردم این روزگار می فهمیدند که اگر او می آمد و دوباره با او آشتی می کردیم چه می شد. اگر مردم میدانستند زیبایی رخش چه جذبه ای دارد دیگر به زیبائیهای نابود شدنی این دنیا دل نمی بستند و اگر مردم می دانستند زندگی با او چقدر شیرین است دیگر به این زندگیهای به ظاهر شیرین دل نمی بستند و اگر می دانستند یک برق نگاه و خنده ی زیبا و صدای دلنشینش چه عشقیست، دیگر دل خود را به نگاههای آتشین و خنده های شیطانی و صداهای دلخراش غیر اونمی فروختند و خود را گرفتار آزار دهندگانش نمی کردند. نمی دانم چه بگویم که قلب تو آرامش یابد من که با نوشتن و زدن حرفهایم عقده های دلم را تسکین می بخشم اما از آن می ترسم که در این لحظه که دلم خانه ی شما شده است لحظات بعد دشمنانت آن را غصب کنند آن وقت همه می دانند که چون رزمنده و پاسدار خوبی نبودم دشمن توانست سرزمین دلم را غصب کند که بعد از غصب، یا اسیر آن می شوم و یا مرا از بین می برد . و ای محبوب من ، از کدام کوچه و خیابانها بگویم که آنقدر رهگذران با کمک شیطان موانع و ایستگاههای گناه بر پا کرده اند که راه را برای عبور شما بسته اند و چه عیب بزرگیست برای من که نتوانسته ام این ایستگاها را به ایستگاههای مهر و محبت تو تغییر دهم و اما اگر آن دسته مردم بی وفا گذاشتند از آن کوچه ها رد شوی از در و دیوار کوچه و خیابانها سوال کن ، آنها به تو خواهند گفت که وقتی من از آنها رد می شدم این جملات را بر زبان داشتم «متی ترانا و نراک»،«این السبیل بعدالسبیل» و امیدوارم که این در و دیوار مثل مردم بی وفا که خوبیهای تو را فراموش کرده اند ضجه های مرا فراموش نکنند. خدایت می داند که حرف زدن با تو در چند خط نوشتن خلاصه نمی شود و ازخدا می خواهم که باز هم اجازه ی نوشتن برای تو را به من بدهد و این نوشته های آخر من نباشد در پایان می خواهم بگویم اگر همه ی مردم تو را فراموش کنند (که اینطور نیست) اما من با نگاه تو تا آخرین مسیر همراه تو ام و تو را رها نمی کنم تا بلکه در مقصد تو را ببینم که تو را دیدن به منزله ی این است که خدا هم از من راضیست در حال حاضر با شرمندگی فقط همین جمله را می توانم بگویم که «عزیزعلی ان اری الخلق و لا تری و لا اسمع لک حسیسا و لا نجوی». التماس دعا |لينك مطلب| نوشته شده در 86/05/16 ساعت 1:35 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- | تسلیت رحلت عالم گرانقدر حضرت آیت الله مشکینی(ره) تسلیت باد روحش شاد و یادش گرامی |لينك مطلب| نوشته شده در 86/05/14 ساعت 6:15 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- | گفته ها و نشنیده ها شرح حال شهید سید مرتضی آوینی مرتضي عادت داشت، هر روز سيگار بكشد، تقريباً تمام اعضاي خانواده اين مسأله را ميدانستند. اما پس از پيروزي انقلاب به طور ناگهاني سيگار را ترك كرد. براي همه اين مسأله جالب بود، وقتي از او علت اين كار را پرسيدم، پاسخ داد:«آقا امام زمان (عج) در همه حال ناظر بر اعمال و رفتار ما هستند. من چطور ميتوانم در حضور ايشان سيگار بكشم».مرتضي هميشه چشم بر جاده داشت، منتظر رسيدن كاروان نوراني مهدي (عج) بود عشق يعني انتظار منتظر، و مرتضي عاشق راستين اين قافله، شب را به اميد طلوع فجر صاحبالزمان (عج) سپري كرد،گونههايش را نوازش نمود و بالاخره پيكي آسماني او را در سپاه منتقم آلمحمد (ص) پذيرفت. منبع : كتاب مرتضي آئينه زندگيام بود.(avini.com) |لينك مطلب| نوشته شده در 86/05/14 ساعت 5:42 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- | من کیم؟ الهي كدام زبان به ستايش تو رسد ؟ كدام خرد صفت تو را بر تابد ، كدام شكر با نيكوئي تو برابر آيد ، كدام بنده به گزاردن عبادت تو رسد. الهي هر كس بر چيزي است و من ندانم بر چه ام ، هميم آن است كه كي دانسته شود كه من كيم ؟خداوندا گناه من زير حلم تو پنهان است تو پرده عفو بر من گستران.الهي دوستدار از زبان خاموش است ولي حالش همه زبان است ، و گر جان در سر دوستي كرد شايد ، كه دوست را به جاي جان است ، غرق شده آب نبيند كه گرفتار آن است به روز چراغ نيفروزند كه روز خود چراغ جهان است . الهي چون با خود نگرم و كردار خود بينم گويم از من زار تر كيست ؟ بندگي تو بينم گويم از من بزرگوار تر كيست ؟گاهي كه به طينت خود افتد نظرمگويم كه من از هر چه در عالم بترمچون از صفت خويشتن اندر گذرماز عرش همي به خويشتن در نگرمالهي گاهي به خود مي نگرم هم سوز و نياز شوم و گاهي كه به او نگرم همه راز و ناز شوم ، چون بخود نگرم گويم :پر آب دو ديده و بس آتش جگرمبر باد دو دستم و پر خاك سرمجون به او نگرم گويم :چه كند عرش كه او غاشيه من نكشدچون به دل غاشيه حكم و قضاي تو كشمبوي جان آيدم از لب كه حديث تو كنم شاخ عز رويدم از دل كه بلاي تو كشمالهي تو آني كه خود گفتي و چنانكه خود گفتي چناني ، عظيم شاني و بزرگ احساني ، عزيز سلطاني ، ديان و مهرباني ، هم نهاني و هم عياني ، ديده ها را نهاني و جان را عياني ، من سزاي تو ندانم و تو داني .الهي گريخته بودم تو خواندي ، ترسيده بودم بر خوان نشاندي ابتدا مي ترسيدم كه مرا بگيري به بلاي خويش ، اكنون ميترسم كه مرا بفريبي به عطاي خويش .الهي چو بدانستم كه توانگري درويش است دوست درويشم ، چون وعده ديدار دوست كردي غلام درويشم . الهي شادي نمي شناختم مي پنداشتم كه شادم ، اكنون مرا چه شادي كه شادي شناسي را به باد دادم .الهي چون عزيزان بناز پرورده ما را فراموش كنند تو بر ما رحمت كن.الهي غافلانيم نه كافرانيم ، صمدا به بركت نواختگان حضرت تو و به بركت گداختگان هيبت تو ، الهي حاجت بسيار دارم و بر همه چيز توانائي ، آنچه ميخواهم ميتواني كه به اين بنده برساني و از شر ظالمان مرا برهاني ، اي رحمت تو دستگير ما واي كرم تو عذر پذير ما ، اي داننده هر حالي و شنونده هر شكوائي ، اي مجيب هر خواننده واي قريب هر داننده .الهي داني كه بي تو هيچكسم ، دستم گير كه در تو رسم ، به ظاهر قبول دارم و به باطن تسليم ، نه از خصم باك دارم نه از دشمن بيم ، اگر دل گويد چرا ؟ گويم سر افكنده ام و اگر خرد گويد چرا ؟ جواب دهم كه من بنده ام.الهي به بركت صديقان درگاه تو ، به بركت پاكان درگاه تو كه حاجت اين بيچاره درمانده و مهمات جميع مومنين ومومنان را بر آورده بگرداني و آنچه اميد ميداريم به عافيت و دوستكامي برساني و پيش از مرگ توبه نصوح كرامت نمائي و ختم كارها به كلمه شهادت فرمائي. با تشکر از
درباره وبلاگ
آقا جون یعنی میشه منم یه روز ببینمت؟
منو اصلي
صفحه نخست
آرشيو موضوعي
یا فاطمه تبریک راز دل... یاد یاران سفر کرده به خیر عجب دنیایی... واقعا آب حیات کجاست؟ چند خطی برای امام زمانم تسلیت گفته ها و نشنیده ها من کیم؟ محبوب کیه؟ من به تنهايی خود می مانم روز مادر گرامی باد پوزش می خواهم مادران شهدا خوشا به حالتون به نظر شما یه جوون خوب کیه؟ و اما بم ، هنوزدرحزن واندوه زنده است...
پيوندها
.:: قالب ساز ::.
.:: اخرالزمان ومهدويت ::.
سایت ایران دل عشق است شهادت سبکبالان خرامیدند و رفتند... بروبچه های باحال جهادی دانشگاه يزد ابوالفضل جون موعود امام مهدی (عج) سایت هواشناسی پخش مستقیم از حرم امام حسین(ع) دانلود نرم افزار دانلود مداحی ، مناجات،مرثیه،سخنرانی مطالب پزشکی سایت لینکستان: دانلود نرم افزار... کانون قرآن و عترت دانشگاه یزد دانلود مولودی،نوحه... لبیک یا حسین مظلوم(ع) سلام علي آل ياسين ميثاقنامههاي آسماني را زير پا نگذاريم امروزه وكيل منتظر اللهم عجل لولیک الفرج منتظران آسمان خاكي گروه منتظران مهدي(عج)دانشگاه يزد شقایق کویر زرند امکانات وبلاگ وبلاگ نابینایان... نشریه زیگزاگ برای وبلاگ نویسان
لوگوي دوستان
آمار با معرفت ها
افراد آنلاين: تعداد بازديدها:
امکانات
یا اباصالح ... اماما، عاشق توييم و دوستدار دوستاران تو و خاك پاى منتظران تو، اما ا فسوسا كه خود، خانه دل را براى انتظار تو مهيا نساخته ايم .اماما، با مژگان نروبيده ايم گرد راه را، با اشك ، نشسته ايم غبار دل رااماما، نروبيده ايم غبار گناه از دل ، اما عاشقيم ، نمى دانيم اين عشق سوزان ، در كجاى جانمان جاى گرفته كه بى تابمان كرده اماما، شرمنده ايم كه خانه دل را براى حكمرانى تو، پاك نساخته ايم .اماما، از كاروان عاشقان تو، عقب مانده ايم . مركب راهوار نداريم كه به اين كاروان شورانگيز، دست يابيم .اماما، راه ، پيچاپيچ است و پر از گردنه هاى هراس انگيز، ما، بى پا افزار و توشه ، سرگردان .اماما، خمينى آمد و گزيد و برد و ما پس مانده ها و وازده ها، ترسيم كه هيچگاه به آن آستان جلال راه نيابيم و غبار شويم و در هوا معلق و سرگردان ، نه آرامشى ، نه قرارى ، نه پناهى و نه منزلى .اماما، بيم آن را داريم در عمق شب ، گم شويم و گرفتار رهزنان .اماما، مى دانيم كه خود، خود را به وادى هول انگيز بلا افكنده ايم ، اما هنوز، كورسويى از چراغ عشق ، در جانمان سو سو مى زند...
یا اباصالح ...
اماما، عاشق توييم و دوستدار دوستاران تو و خاك پاى منتظران تو، اما ا فسوسا كه خود، خانه دل را براى انتظار تو مهيا نساخته ايم .اماما، با مژگان نروبيده ايم گرد راه را، با اشك ، نشسته ايم غبار دل رااماما، نروبيده ايم غبار گناه از دل ، اما عاشقيم ، نمى دانيم اين عشق سوزان ، در كجاى جانمان جاى گرفته كه بى تابمان كرده اماما، شرمنده ايم كه خانه دل را براى حكمرانى تو، پاك نساخته ايم .اماما، از كاروان عاشقان تو، عقب مانده ايم . مركب راهوار نداريم كه به اين كاروان شورانگيز، دست يابيم .اماما، راه ، پيچاپيچ است و پر از گردنه هاى هراس انگيز، ما، بى پا افزار و توشه ، سرگردان .اماما، خمينى آمد و گزيد و برد و ما پس مانده ها و وازده ها، ترسيم كه هيچگاه به آن آستان جلال راه نيابيم و غبار شويم و در هوا معلق و سرگردان ، نه آرامشى ، نه قرارى ، نه پناهى و نه منزلى .اماما، بيم آن را داريم در عمق شب ، گم شويم و گرفتار رهزنان .اماما، مى دانيم كه خود، خود را به وادى هول انگيز بلا افكنده ايم ، اما هنوز، كورسويى از چراغ عشق ،
در جانمان سو سو مى زند...
|لينك مطلب| نوشته شده در 87/05/29 ساعت 6:54 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- |
اینجا هیچ کس با آسمان حرف نمی زند، اینجا زیر نور پروژکتورها، آسمان دیگر پیدا نیست. مردم برای بازگشایی دلشان به پارک می روند. کوه پیمایی می کنند،اما با تله کابین. تله کابین عظمت کوه را به مسخره می گیرد. ما به لحظه های بعد از اکنون، به بیهودگی امیدواریم و نمی دانیم بعد از خریدن یک ماشین شیک و ساختن بهترین خانه در بهترین جای شهر و تزئین آن با آخرین مدل مبل، دیگر چه می خواهیم. ما هنوز راه روشنی دل را نشناخته ایم و در نیمکره ی تاریک دل خوابیده ایم... همه ی اینها دیگر برای ما فرصتی نمی گذارد که بدانیم برای چه زندگی می کنیم، برای چه آمده و می رویم .... همیشه یاد حرف های معلم کلاس اولم می افتم که می گفت : بچه ها بخش کنید. خا....نه، چند بخشه؟ (همه با هم) دو بخشه. د....بس....تان، چند بخشه؟ (همه با هم) سه بخشه. دل چند بخشه ؟ (همه با هم ) یه بخشه. با خودم فکر می کنم اگر دل یه بخشه، پس یعنی یه خونه است ، همچین خونه ای رو به دو نفر که اجاره نمیدن، چه برسه به چندین و چند نفر. یعنی این خونه ی دل فقط یه صابخونه داره . اما دل ما ...... دل ما کاروانسراست! خدایا تنها ساکن قلب من خودت باش و بس... خوشا به حال کسی که گفت: صحرای دلم عشق تو شورستان کرد تا مهر کسی دگر نروید هرگز
اینجا هیچ کس با آسمان حرف نمی زند، اینجا زیر نور پروژکتورها، آسمان دیگر پیدا نیست. مردم برای بازگشایی دلشان به پارک می روند. کوه پیمایی می کنند،اما با تله کابین. تله کابین عظمت کوه را به مسخره می گیرد. ما به لحظه های بعد از اکنون، به بیهودگی امیدواریم و نمی دانیم بعد از خریدن یک ماشین شیک و ساختن بهترین خانه در بهترین جای شهر و تزئین آن با آخرین مدل مبل، دیگر چه می خواهیم. ما هنوز راه روشنی دل را نشناخته ایم و در نیمکره ی تاریک دل خوابیده ایم...
همه ی اینها دیگر برای ما فرصتی نمی گذارد که بدانیم برای چه زندگی می کنیم، برای چه آمده و می رویم .... همیشه یاد حرف های معلم کلاس اولم می افتم که می گفت : بچه ها بخش کنید. خا....نه، چند بخشه؟ (همه با هم) دو بخشه. د....بس....تان، چند بخشه؟ (همه با هم) سه بخشه. دل چند بخشه ؟ (همه با هم ) یه بخشه.
با خودم فکر می کنم اگر دل یه بخشه، پس یعنی یه خونه است ، همچین خونه ای رو به دو نفر که اجاره نمیدن، چه برسه به چندین و چند نفر. یعنی این خونه ی دل فقط یه صابخونه داره . اما دل ما ...... دل ما کاروانسراست! خدایا تنها ساکن قلب من خودت باش و بس...
خوشا به حال کسی که گفت:
صحرای دلم عشق تو شورستان کرد
تا مهر کسی دگر نروید هرگز
|لينك مطلب| نوشته شده در 87/05/19 ساعت 7:12 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- |
نکته های ناب از مولود کعبه حضرت علی (ع) : هنگامى كه تو عقب مىروى و مرگ به جلو مىآيد چه زود با يكديگرملاقات خواهيد كرد.!
نکته های ناب از مولود کعبه حضرت علی (ع) :
هنگامى كه تو عقب مىروى و مرگ به جلو مىآيد چه زود با يكديگرملاقات خواهيد كرد.!
سخاوتمند باش،ولى اسراف كننده مباش.در زندگى حسابگرباش ولى سختگير مباش.
پسرم! از دوستى نادان بپرهيز، چه او خواهد كه تو را سودرساند لكن دچار زيانت گرداند و از دوستى بخيل بپرهيز، چه اوآنچه را سختبدان نيازمندى از تو دريغ دارد، و از دوستى تبهكاربپرهيز كه به اندك بهايتبفروشد و از دوستى دروغگو بپرهيز كهاو سراب را ماند: دور را به تو نزديك و نزديك را به تو دورنماياند
میان حق و باطل جز چهار انگشت فاصله نیست : حق آنست که بگویی دیدم و باطل آنست که بگویی شنیدم.
پدرم روزت مبارک باد
مولا على(ع) از آن نظر محبوب است كه پيوند الهى دارد. دلهاى ما به طور ناخودآگاه در اعماق خويش با حق سر و سر و پيوستگى دارد و چون على(ع) را آيت بزرگ حق و مظهر صفات حق مى يابند به او عشق مى ورزند. در حقيقت پشتوانه عشق على(ع) پيوند جانها با حضرت حق است كه براى هميشه در فطرتها نهاده شده و چون فطرتها جاودانى است مهر على(ع) نيز جاودان است. نقطه هاى روشن در وجود على(ع) بسيار است اما آنچه براى هميشه او را درخشنده و تابان قرار داده است ايمان و اخلاص اوست و آن است كه به او جذبه الهى داده است
|لينك مطلب| نوشته شده در 87/04/23 ساعت 12:35 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- |
بر حاشیه ی برگـــــــــــ شــــقایق بنویسید گـــــــــــل تاب فـشار در و دیــــــــوار نـدارد ای بپا کننده ی آتش بر در خانه ی فاطمه علیهالسلام؛ آهسته تر فریاد بزن! می دانی پشت این در چه کسی آمده است؟!جمعیتی که همراه آورده ای باعث وحشت بانویی می شود که محسن علیه السلام همراه اوست! به همراهانت بگو ساکت باشند که ناموس خدا درخانه است و عزیزان پیغمبر کنار اویند!!!!!!هیزم آورده اید! اینجا کجاست؟ چرا آنها را کنار دیوار خانه می چینید؟سکوت علی علیه السلام اینچنین غضب شما را بر افروخته است! شعله های سوزان قلب سوخته ی علی و زهرا علیهمالسلام - که در این خانه اند - برای گدازشان کم بود، که از بیرون نیز آتش می افروزید؟! . . . نکند این فاطمه علیهالسلام است که پشت در امده؟آه خدای من،محسن همره اوست!!!!خداکند فاطمه علیهاسلام نباشد.کاش صدایش را از پشت در بلند کند تا مهاجمان مراعات کنند،و حرمت ناوش و حرمت بانوی باردار و حرمت فرزند او را در نظر بگیرند.اگر بدانند چه کسی پشت در آمده حتماًباز می گردند!!!!! . . . و صدایشان را پایین می آورند!! . . . و آتش را خاموش می کند!!! و اما آنچه به علی (ع) وصیت کرد: از جمله کرامات فاطمه (ع) که محدثین شیعه و اهل سنت روایت کردهاند این است که وی از مرگ خود خبر داد و روز و وقت آن را تعیین کرد چنانکه در روایات پیش از این نیز گذشت و در حدیثی است که وقتی به علی (ع) گفت: هنگام مرگ من رسیده! علی (ع) فرمود: ای دختر پیغمبر با اینکه وحی از ما قطع شده این خبر را از کجا دانستی؟فاطمه پاسخ داد، هم اکنون خواب مختصری مرا فرا گرفت و رسول خدا (ص) را دیدم که به من فرمود: امشب نزد ما خواهی بود و من میدانم که او راست گفته و امروز روز آخر عمر من است. (11)و در روایتی است که پس از آن به علی (ع) گفت: چیزهایی در دل دارم که میخواهم آنها را به تو وصیت کنم!علی (ع) فرمود: ای دختر رسول خدا هر چه میخواهی بگو!در این وقت علی (ع) کسانی را که در اتاق بودند بیرون کرد و نزدیک سر فاطمه (ع) نشست، آن گاه فاطمه به سخن آمده گفت:ای پسر عمو هیچ گاه مرا دروغگو و خیانتکار ندیدی، و از وقتی با تو معاشرت داشتهام نافرمانی تو را نکردهام!علی (ع) در پاسخ او فرمود:«معاذ الله انت اعلم بالله و ابر و اتقی و اکرم و اشد خوفا من الله من ان اوبخک بمخالفتی، قد عز علی مفارقتک و تفقدک الا انه امر لا بد منه...»[پناه بر خدا! تو داناتر و نیکوکارتر و پرهیزکارتر و بزرگوارتر و نسبتبه خدای تعالی بیمناکتر از آنی که من بخواهم تو را در مورد مخالفت و نافرمانی خود سرزنش کنم، و براستی مفارقت و دوری تو بر من بسیار ناگوار است جز آنکه چارهای از آن نیست...]آن گاه سخنان خود را ادامه داده فرمود:به خدا مصیبت رحلت رسول خدا (ص) را برای من تجدید کردی و مرگ و فقدان تو بر من بسیار بزرگ است.«فانا لله و انا الیه راجعون» !آه! که چه مصیبت دردناک و جانسوز و غم انگیزی است! مصیبتی که به خدا سوگند جبران پذیر نخواهد بود!دنباله حدیث این گونه است که در اینجا هر دو گریان شده و لختی گریستند آن گاه علی (ع) سر فاطمه را برداشته به سینه چسبانید و بدو فرمود: هر وصیتی داری بنما که من آن را انجام خواهم داد.فاطمه عرض کرد: خدایت پاداش نیک دهد ای پسر عموی رسول خدا، نخستین وصیت من آن است که پس از من «امامه» دختر خواهرم را به ازدواج خویش در آوری چون او نسبتبه فرزندان من همانند خودم مهربان است، و مردان نیز ناچارند همسری از زنان داشته باشند.و از جمله عرض کرد: وصیت دیگر من آن است که احدی از این مردم که به من ستم کرده و حق مرا گرفتند در تشییع جنازه من و دیگر مراسم آن حاضر نشوند زیرا اینان دشمن من و دشمن رسول خدا هستند، و مبادا بگذاری یکی از آنها و یا پیروان آنها بر جنازهام نماز بگذارند...مرا شب هنگام در آن وقتی که دیدهها همگی خواب رفتهاند دفن کن (12) ؟ و در نقلی هم آمده که فاطمه (ع) وصایای خود را در رقعهای نوشته و زیر سرش نهاده بود و چون از دنیا رفت، علی (ع) آن رقعه را بیرون آورد و جملات زیر را در آن مشاهده کرد:«بسم الله الرحمن الرحیم، هذا ما اوصتبه فاطمة بنت رسول الله، اوصت و هی تشهد ان لا اله الا الله، و ان محمدا عبده و رسوله، و ان الجنة حق و النار حق، و ان الساعة آتیة لا ریب فیها، و ان الله یبعث من فی القبور.«یا علی انا فاطمة بنت محمد زوجنی الله منک لاکون لک فی الدنیا و الآخرة، انت اولی بی من غیری، حنطنی و غسلنی و کفنی باللیل، و صل علی و ادفنی باللیل و لا تعلم احدا، و استودعک الله و اقرء علی ولدی السلام الی یوم القیامة» (13).[به نام خدای بخشاینده و مهربان، این است آنچه دختر رسول خدا بدان وصیت میکند، و این وصیت را در حالی میکند که گواهی میدهد معبودی جز خدای یکتا نیست، و گواهی میدهد محمد بنده و رسول اوست، و گواهی میدهد که بهشتحق است، و جهنم حق است، و قیامتخواهد آمد و هیچ گونه شکی در آن نیست، و گواهی میدهد که خدای تعالی هر کس را که در گورهاست مبعوث و زنده خواهد کرد. ای علی منم فاطمه دختر محمد که خدای تعالی مرا به ازدواج تو در آورد تا در دنیا و آخرت از آن تو باشم، و تو در انجام کارهای من سزاوارتر از دیگران هستی! کار حنوط و غسل و کفن مرا در شب انجام ده، و بر من نماز بخوان و شبانه مرا دفن کن، و کسی را خبر نکن، تو را به خدا میسپارم، و بر فرزندان خود تا روز قیامتسلام میرسانم (14)! ] در نقلی که از مجالس مفید و امالی شیخ رحمة الله علیهما آمده در حدیثی از امام حسین روایتشده چنین است که چون فاطمه دختر رسول خدا (ص) بیمار شد به علی وصیت کرد که وضع حال او را پنهان دارد، و حتی از بیماری او کسی را با خبر نکند، و علی (ع) نیز این کار را کرد، و خودش شخصا پرستاری فاطمه (ع) را به عهده گرفت، و احیانا اسماء بنت عمیس نیز او را کمک میداد، آن هم به طور پنهانی، و چون هنگام وفات و رحلت او شد به علی (ع) وصیت کرد کارهای پس از مرگ او را خود انجام دهد، و شبانه او را دفن کند و جای قبر او را نیز پنهان و مخفی کند که اثری از قبر او معلوم نباشد (15).
بر حاشیه ی برگـــــــــــ شــــقایق بنویسید
گـــــــــــل تاب فـشار در و دیــــــــوار نـدارد
ای بپا کننده ی آتش بر در خانه ی فاطمه علیهالسلام؛ آهسته تر فریاد بزن! می دانی پشت این در چه کسی آمده است؟!جمعیتی که همراه آورده ای باعث وحشت بانویی می شود که محسن علیه السلام همراه اوست! به همراهانت بگو ساکت باشند که ناموس خدا درخانه است و عزیزان پیغمبر کنار اویند!!!!!!هیزم آورده اید! اینجا کجاست؟ چرا آنها را کنار دیوار خانه می چینید؟سکوت علی علیه السلام اینچنین غضب شما را بر افروخته است! شعله های سوزان قلب سوخته ی علی و زهرا علیهمالسلام - که در این خانه اند - برای گدازشان کم بود، که از بیرون نیز آتش می افروزید؟! . . . نکند این فاطمه علیهالسلام است که پشت در امده؟آه خدای من،محسن همره اوست!!!!خداکند فاطمه علیهاسلام نباشد.کاش صدایش را از پشت در بلند کند تا مهاجمان مراعات کنند،و حرمت ناوش و حرمت بانوی باردار و حرمت فرزند او را در نظر بگیرند.اگر بدانند چه کسی پشت در آمده حتماًباز می گردند!!!!! . . . و صدایشان را پایین می آورند!! . . .
و آتش را خاموش می کند!!!
از جمله کرامات فاطمه (ع) که محدثین شیعه و اهل سنت روایت کردهاند این است که وی از مرگ خود خبر داد و روز و وقت آن را تعیین کرد چنانکه در روایات پیش از این نیز گذشت و در حدیثی است که
وقتی به علی (ع) گفت: هنگام مرگ من رسیده! علی (ع) فرمود: ای دختر پیغمبر با اینکه وحی از ما قطع شده این خبر را از کجا دانستی؟فاطمه پاسخ داد، هم اکنون خواب مختصری مرا فرا گرفت و رسول خدا (ص) را دیدم که به من فرمود: امشب نزد ما خواهی بود و من میدانم که او راست گفته و امروز روز آخر عمر من است. (11)و در روایتی است که پس از آن به علی (ع) گفت: چیزهایی در دل دارم که میخواهم آنها را به تو وصیت کنم!علی (ع) فرمود: ای دختر رسول خدا هر چه میخواهی بگو!در این وقت علی (ع) کسانی را که در اتاق بودند بیرون کرد و نزدیک سر فاطمه (ع) نشست، آن گاه فاطمه به سخن آمده گفت:ای پسر عمو هیچ گاه مرا دروغگو و خیانتکار ندیدی، و از وقتی با تو معاشرت داشتهام نافرمانی تو را نکردهام!علی (ع) در پاسخ او فرمود:«معاذ الله انت اعلم بالله و ابر و اتقی و اکرم و اشد خوفا من الله من ان اوبخک بمخالفتی، قد عز علی مفارقتک و تفقدک الا انه امر لا بد منه...»[پناه بر خدا! تو داناتر و نیکوکارتر و پرهیزکارتر و بزرگوارتر و نسبتبه خدای تعالی بیمناکتر از آنی که من بخواهم تو را در مورد مخالفت و نافرمانی خود سرزنش کنم، و براستی مفارقت و دوری تو بر من بسیار ناگوار است جز آنکه چارهای از آن نیست...]آن گاه سخنان خود را ادامه داده فرمود:به خدا مصیبت رحلت رسول خدا (ص) را برای من تجدید کردی و مرگ و فقدان تو بر من بسیار بزرگ است.«فانا لله و انا الیه راجعون» !آه! که چه مصیبت دردناک و جانسوز و غم انگیزی است! مصیبتی که به خدا سوگند جبران پذیر نخواهد بود!دنباله حدیث این گونه است که در اینجا هر دو گریان شده و لختی گریستند آن گاه علی (ع) سر فاطمه را برداشته به سینه چسبانید و بدو فرمود: هر وصیتی داری بنما که من آن را انجام خواهم داد.فاطمه عرض کرد: خدایت پاداش نیک دهد ای پسر عموی رسول خدا، نخستین وصیت من آن است که پس از من «امامه» دختر خواهرم را به ازدواج خویش در آوری چون او نسبتبه فرزندان من همانند خودم مهربان است، و مردان نیز ناچارند همسری از زنان داشته باشند.و از جمله عرض کرد: وصیت دیگر من آن است که احدی از این مردم که به من ستم کرده و حق مرا گرفتند در تشییع جنازه من و دیگر مراسم آن حاضر نشوند زیرا اینان دشمن من و دشمن رسول خدا هستند، و مبادا بگذاری یکی از آنها و یا پیروان آنها بر جنازهام نماز بگذارند...مرا شب هنگام در آن وقتی که دیدهها همگی خواب رفتهاند دفن کن (12) ؟
و در نقلی هم آمده که فاطمه (ع) وصایای خود را در رقعهای نوشته و زیر سرش نهاده بود و چون از دنیا رفت، علی (ع) آن رقعه را بیرون آورد و جملات زیر را در آن مشاهده کرد:«بسم الله الرحمن الرحیم، هذا ما اوصتبه فاطمة بنت رسول الله، اوصت و هی تشهد ان لا اله الا الله، و ان محمدا عبده و رسوله، و ان الجنة حق و النار حق، و ان الساعة آتیة لا ریب فیها، و ان الله یبعث من فی القبور.«یا علی انا فاطمة بنت محمد زوجنی الله منک لاکون لک فی الدنیا و الآخرة، انت اولی بی من غیری، حنطنی و غسلنی و کفنی باللیل، و صل علی و ادفنی باللیل و لا تعلم احدا، و استودعک الله و اقرء علی ولدی السلام الی یوم القیامة» (13).[به نام خدای بخشاینده و مهربان، این است آنچه دختر رسول خدا بدان وصیت میکند، و این وصیت را در حالی میکند که گواهی میدهد معبودی جز خدای یکتا نیست، و گواهی میدهد محمد بنده و رسول اوست، و گواهی میدهد که بهشتحق است، و جهنم حق است، و قیامتخواهد آمد و هیچ گونه شکی در آن نیست، و گواهی میدهد که خدای تعالی هر کس را که در گورهاست مبعوث و زنده خواهد کرد.
ای علی منم فاطمه دختر محمد که خدای تعالی مرا به ازدواج تو در آورد تا در دنیا و آخرت از آن تو باشم، و تو در انجام کارهای من سزاوارتر از دیگران هستی!
کار حنوط و غسل و کفن مرا در شب انجام ده، و بر من نماز بخوان و شبانه مرا دفن کن، و کسی را خبر نکن، تو را به خدا میسپارم، و بر فرزندان خود تا روز قیامتسلام میرسانم (14)! ] در نقلی که از مجالس مفید و امالی شیخ رحمة الله علیهما آمده در حدیثی از امام حسین روایتشده چنین است که چون فاطمه دختر رسول خدا (ص) بیمار شد به علی وصیت کرد که وضع حال او را پنهان دارد، و حتی از بیماری او کسی را با خبر نکند، و علی (ع) نیز این کار را کرد، و خودش شخصا پرستاری فاطمه (ع) را به عهده گرفت، و احیانا اسماء بنت عمیس نیز او را کمک میداد، آن هم به طور پنهانی، و چون هنگام وفات و رحلت او شد به علی (ع) وصیت کرد کارهای پس از مرگ او را خود انجام دهد، و شبانه او را دفن کند و جای قبر او را نیز پنهان و مخفی کند که اثری از قبر او معلوم نباشد (15).
|لينك مطلب| نوشته شده در 87/02/30 ساعت 17:2 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- |
ستاره ها می آیند تا ما راه را گم نکنیم خدا کند فردای قیامت به من نگویند که... هر شهید گمنام نشانه ای از یك خانواده منتظر ، نشان ازیك مادر چشم به راه و نشان از یك انتظار بی پایان... حرف دلم را فقط به شما می گویم... از ارباب چه خبر؟ بالاخره پس از روزها انتظار شهدا به خانه ی جدید خود آمدند و چه استقبالی! جای همتون سبز بود... بچه ها هم وقتی که شهدا آمده بودند انگار گمگشته ی خودشون رو پیدا کرده بودند این هم به روایت تصویر: ادامه مطلب
خدا کند فردای قیامت به من نگویند که...
هر شهید گمنام نشانه ای از یك خانواده منتظر ،
نشان ازیك مادر چشم به راه و
نشان از یك انتظار بی پایان...
حرف دلم را فقط به شما می گویم... از ارباب چه خبر؟
بالاخره پس از روزها انتظار شهدا به خانه ی جدید خود آمدند و چه استقبالی!
جای همتون سبز بود...
بچه ها هم وقتی که شهدا آمده بودند انگار گمگشته ی خودشون رو پیدا کرده بودند
این هم به روایت تصویر:
|لينك مطلب| نوشته شده در 87/02/16 ساعت 15:43 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- |
بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن به شادی رخ گل بیخ غم زدل برکن رسید باد صبا غنچه در هواداری ز خود برون شد و بر خود درید پیراهن طریق صدق بیاموز از آب صافی دل به راستی طلب آزادگی ز سرو چمن ز دستبرد صبا گرد گل کلاله نگر شکنج گیسوی سنبل ببین به روی سمن عرونس غنچه رسید از حرم به طالع سعد به عینه دل و دین میبرد به وجه حسن صفیر بلبل شوریده و نفیر هزار برای وصل گل امد برون ز بیت حزن حدیث صحبت خوبان و جام باده بگو به قول حافظ و فتوی پیر صاحب فن
|لينك مطلب| نوشته شده در 87/01/18 ساعت 21:51 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- |
اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی ... با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشیدگفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا ... تک درختی در بیابان یکه و تنها کشیدگفتمش نامردمان این زمان را نقش کن ... عکس یک خنجرزپشت سر پی مولا کشیدگفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم ... راه عشق و عاشقی و مستی ونجوا کشیدگفتمش تصویری از لیلی ومجنون رابکش ... عکس حیدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشیدگفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن ... در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشیدگفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش ... فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشیدگفتمش سختی ودرد وآه گشته حاصلم ... گریه کردآهی کشید وزینب کبری(س) کشیدگفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق ... عکس مهدی(عج) راکشید و به چه بس زیبا کشیدگفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین(ع) ... گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید
اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی ... با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشیدگفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا ... تک درختی در بیابان یکه و تنها کشیدگفتمش نامردمان این زمان را نقش کن ... عکس یک خنجرزپشت سر پی مولا کشیدگفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم ... راه عشق و عاشقی و مستی ونجوا کشیدگفتمش تصویری از لیلی ومجنون رابکش ... عکس حیدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشیدگفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن ... در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشیدگفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش ... فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشیدگفتمش سختی ودرد وآه گشته حاصلم ... گریه کردآهی کشید وزینب کبری(س) کشیدگفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق ... عکس مهدی(عج) راکشید و به چه بس زیبا کشیدگفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین(ع) ... گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/10/22 ساعت 10:27 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- |
بچه های شهدا تا سید علی هست غم بی بابایی وجود ندارد... آمد به لطف کبریا در اوج این فصل شتا با رحمت بی منتها بر ما عزیز مصطفی آمد چو گل اندر بهار با عطر و سنبل در کنار با شهد های خوشگوار بر ما عزیز مصطفی دارالعباد بی نشان از حسن او گیرد نشان از سیره ی صاحب زمان بر ما عزیز مصطفی آمد به یزد بی قرین چون رحمت حق بر زمین در سایه ی مهر مهین بر ما عزیز مصطفی آمد امیر مردمان بر شهر گیو و قهرمان در کور چشم دشمنان بر ما عزیز مصطفی آمد به سوی انجمن این یزدیان خوش سخن سید علی روح الوطن تنها عزیز مصطفی شعر از دوست عزیزم (دریا) ۵/۱۰/۸۶
بچه های شهدا تا سید علی هست غم بی بابایی وجود ندارد...
آمد به لطف کبریا در اوج این فصل شتا
با رحمت بی منتها بر ما عزیز مصطفی
آمد چو گل اندر بهار با عطر و سنبل در کنار
با شهد های خوشگوار بر ما عزیز مصطفی
دارالعباد بی نشان از حسن او گیرد نشان
از سیره ی صاحب زمان بر ما عزیز مصطفی
آمد به یزد بی قرین چون رحمت حق بر زمین
در سایه ی مهر مهین بر ما عزیز مصطفی
آمد امیر مردمان بر شهر گیو و قهرمان
در کور چشم دشمنان بر ما عزیز مصطفی
آمد به سوی انجمن این یزدیان خوش سخن
سید علی روح الوطن تنها عزیز مصطفی
شعر از دوست عزیزم (دریا) ۵/۱۰/۸۶
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/10/11 ساعت 19:0 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- |
........................بنام خدا ................................... ............................................ بعد از عملیات والفجر سه، در منطقه عملیاتی، به طرف خط میرفتیم. حاجی میخواست از خط بازدید كند. میگفت: «باید خودم همه جا را از نزدیك ببینم تا موقع عملیات بتوانم خود را همراه بسیجیها احساس كنم.» در همان حالی كه داشتیم به طرف خط میرفتیم، یك هواپیمای عراقی از روبهرو به طرف ما آمد. دیدم الآن است كه ما را هدف قرار دهد. ماندم كه چكار بكنم؛ یك سنگ بزرگ كنار جاده بود كه میتوانست پناهگاه خوبی باشد. توقف كردم تا خودمان را به پشت سنگ برسانیم، ولی حاجی پرسید: «چرا ایستادی؟» گفتم: «هواپیمای عراقی است.» گفت: «خب باشد، مگر میترسی؟!» گفتم: «خیلی پایین پرواز میكند، معلوم است كه هدفش ما هستیم.» با خونسردی گفت: «لاحول و لاقوةالا بالله. به حركت ادامه بده.» ناچار بودم حركت كنم. راه افتادم. حاجی با خیال راحت، آرام و بیخیال، نشسته بود. هواپیما به بالای سر ما كه رسید، شروع به تیراندازی كرد. چند تیر درست به قسمت عقب وانت اصابت كرد و آن را سوراخ كرد. نگاهی به حاج همت انداختم. هیچ تغییری در چهرهاش ایجاد نشده بود. * ابراهیم سنجری
........................بنام خدا
...................................
............................................
بعد از عملیات والفجر سه، در منطقه عملیاتی، به طرف خط میرفتیم. حاجی میخواست از خط بازدید كند. میگفت: «باید خودم همه جا را از نزدیك ببینم تا موقع عملیات بتوانم خود را همراه بسیجیها احساس كنم.»
در همان حالی كه داشتیم به طرف خط میرفتیم، یك هواپیمای عراقی از روبهرو به طرف ما آمد. دیدم الآن است كه ما را هدف قرار دهد. ماندم كه چكار بكنم؛ یك سنگ بزرگ كنار جاده بود كه میتوانست پناهگاه خوبی باشد. توقف كردم تا خودمان را به پشت سنگ برسانیم، ولی حاجی پرسید: «چرا ایستادی؟»
گفتم: «هواپیمای عراقی است.»
گفت: «خب باشد، مگر میترسی؟!»
گفتم: «خیلی پایین پرواز میكند، معلوم است كه هدفش ما هستیم.»
با خونسردی گفت: «لاحول و لاقوةالا بالله. به حركت ادامه بده.»
ناچار بودم حركت كنم. راه افتادم. حاجی با خیال راحت، آرام و بیخیال، نشسته بود. هواپیما به بالای سر ما كه رسید، شروع به تیراندازی كرد. چند تیر درست به قسمت عقب وانت اصابت كرد و آن را سوراخ كرد. نگاهی به حاج همت انداختم. هیچ تغییری در چهرهاش ایجاد نشده بود.
* ابراهیم سنجری
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/09/05 ساعت 20:17 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- |
اما با اين همه تقصير من نبود که با اين همه... با اين همه اميد قبولي در امتحان سادهْ تو رد شدم
اما
با اين همه
تقصير من نبود
که با اين همه...
با اين همه اميد قبولي
در امتحان سادهْ تو رد شدم
اصلاً نه تو ، نه من!
تقصير هيچ کس نيست
از خوبي تو بود
که من
بد شدم!
قیصر امین پور
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/08/05 ساعت 11:22 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- |
*************************************************************** ************************************************************* **************************************************************** **************************************************************
***************************************************************
*************************************************************
****************************************************************
**************************************************************
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/08/02 ساعت 16:13 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- |
تو همون حس غریبی که همیشه با منیتو بهوونه ی هر عاشق واسه زنده بودنی تو امید انتظاری تو دلای ناامید مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدیدچه غریبونه گذشتند جمعه های سوت و کورهنوزم اما نرسیدی ای تجلی ظهور با تو ام، با تو که گفتی، تکیه گاه عاشقایی میدونم یه دنیا نوری، ساده ای، بی انتهاییمث لالایی بارون، تو کویر بی صداییتو خود عشقی، میدونم، ناجی فاصله هایی تو همون حس غریبی که همیشه با منی تو بهوونه یه هر عاشق واسه زنده بودنیتو امید انتظاری تو دلای ناامیدمثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید عمریه دلم گرفته گله دارم از جدایی غایب همیشه حاضر تو کجایی، تو کجایی تو کجایی، تو کجایی
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/07/17 ساعت 16:7 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- |
بردگان پادشاه مى شوند! روزى حضرت يوسف با گروهى از خدمت گذاران خود از محلى مى گذشت . زليخا ملكه مصر در كنار مزبله نشسته بود. هنگامى كه متوجه عبور يوسف شد، گفت : سپاس خدايى را كه پادشاهان را در اثر گناه و معصيت برده مى كند و بردگان را در پرتوى اطاعت و فرمان بردارى پادشاه مى نمايد.سپس گفت :اى يوسف ! گرفتار فقر هستم ، به من احسان كن .يوسف گفت :ناسپاسى آفت هر نعمت است . آنگاه كه نافرمانى كردى ، خداوند نعمت ها را از تو گرفت .اينك به سوى خدا برگرد و توبه كن ! تا آثار گناه از تو برچيده شود.زيرا قبولى خواسته ها بسته به دلهاى پاك و كردار پاكيزه است . زليخا گفت :من لباس گناه را از تن كنده ام . ديگر عصيان نخواهم كرد، ولى از خدا شرم دارم كه مرا مورد لطف قرار دهد.زيرا هنوز اشك چشمم به پايان نرسيده و اندامم حق ندامت را به خوبى ادا نكرده است .يوسف گفت :بكوش تا راه توبه و پشيمانى باز است پيش از آنكه فرصت از دست برود و مدت پايان پذيرد توبه كن !زليخا گفت :من هم همين عقيده را دارم كه بعدا خبرش به تو خواهد رسيد، كه حقيقتا توبه كرده ام .يوسف دستور داد يك پيمانه بزرگ به او طلا بدهند.زليخا گفت :غذاى يك روز برايم بس است ، تا رنج گرفتارى نبينم قدر نعمت را نخواهم فهميد.يكى از فرزندان يوسف گفت :پدر جان ! اين زن كيست ؟ جگرم به حالش كباب شد و دلم برايش سوخت .فرمود:موجودى است كه به دام انتقام افتاده است .سپس يوسف با زليخا ازدواج كرد و او را دوشيزه يافت. .
بردگان پادشاه مى شوند!
روزى حضرت يوسف با گروهى از خدمت گذاران خود از محلى مى گذشت . زليخا ملكه مصر در كنار مزبله نشسته بود. هنگامى كه متوجه عبور يوسف شد، گفت : سپاس خدايى را كه پادشاهان را در اثر گناه و معصيت برده مى كند و بردگان را در پرتوى اطاعت و فرمان بردارى پادشاه مى نمايد.سپس گفت :اى يوسف ! گرفتار فقر هستم ، به من احسان كن .يوسف گفت :ناسپاسى آفت هر نعمت است . آنگاه كه نافرمانى كردى ، خداوند نعمت ها را از تو گرفت .اينك به سوى خدا برگرد و توبه كن ! تا آثار گناه از تو برچيده شود.زيرا قبولى خواسته ها بسته به دلهاى پاك و كردار پاكيزه است . زليخا گفت :من لباس گناه را از تن كنده ام . ديگر عصيان نخواهم كرد، ولى از خدا شرم دارم كه مرا مورد لطف قرار دهد.زيرا هنوز اشك چشمم به پايان نرسيده و اندامم حق ندامت را به خوبى ادا نكرده است .يوسف گفت :بكوش تا راه توبه و پشيمانى باز است پيش از آنكه فرصت از دست برود و مدت پايان پذيرد توبه كن !زليخا گفت :من هم همين عقيده را دارم كه بعدا خبرش به تو خواهد رسيد، كه حقيقتا توبه كرده ام .يوسف دستور داد يك پيمانه بزرگ به او طلا بدهند.زليخا گفت :غذاى يك روز برايم بس است ، تا رنج گرفتارى نبينم قدر نعمت را نخواهم فهميد.يكى از فرزندان يوسف گفت :پدر جان ! اين زن كيست ؟ جگرم به حالش كباب شد و دلم برايش سوخت .فرمود:موجودى است كه به دام انتقام افتاده است .سپس يوسف با زليخا ازدواج كرد و او را دوشيزه يافت. .
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/07/15 ساعت 20:28 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- |
آنچه ميخوانيد قسمتی از وصيت امام علي (ع)بـه فرزندش امام حسن(ع)است كـه پـس از بـازگشـت از صفـيـن در قـريـه "حـاضـريـن" نـوشـت. وصيتي و سفارشي كـه بـه همـه فرزندان اسلام وعموم مومنـان است: پسـرم تـو را بپـرهيـزگـاري و تـرس از عقـوبت خدا و متـابعت و فرمـانبرداري از آفريدگـار وصيت وسفـارش ميكنم . ويرانـه دل را بنور تابناكش آباد گردان، در رشته مهر با او ببندگي و دلسپاري چنگ بـزن.زيـرا هيچ رشتـه و پيـوندي استـوار تـر ازپيـوستگي و همبستگي با ذات لايزال كردگار متعال نيست. دل بـه حكمت و مـوعظت شـاد وپـاك بگردان وبـا يـاد مرگ در زهد وپارسايي بكوشو نرم رفتار ونيك گفتار باش .پيوسته بيقين ايمان خويش را قوي كن و تقدير مرگ را بخود بقبولان و نفس خـود را بـه اعتراف در ناپايداري دنيا وادار سـاز.آلام و آزار و مصـائب سخت روزگار را بـه او بنمـايـان ،و زشتي دهر و نـا ملايمـات روزهـا را نكـتــه بــه نكـتــه بـرايـش بـرخـوان و اورا بـتـرسـان .(منبع:سایت روضه النبی)
پسـرم تـو را بپـرهيـزگـاري و تـرس از عقـوبت خدا و متـابعت و فرمـانبرداري از آفريدگـار وصيت وسفـارش ميكنم . ويرانـه دل را بنور تابناكش آباد گردان، در رشته مهر با او ببندگي و دلسپاري چنگ بـزن.زيـرا هيچ رشتـه و پيـوندي استـوار تـر ازپيـوستگي و همبستگي با ذات لايزال كردگار متعال نيست. دل بـه حكمت و مـوعظت شـاد وپـاك بگردان وبـا يـاد مرگ در زهد وپارسايي بكوشو نرم رفتار ونيك گفتار باش .پيوسته بيقين ايمان خويش را قوي كن و تقدير مرگ را بخود بقبولان و نفس خـود را بـه اعتراف در ناپايداري دنيا وادار سـاز.آلام و آزار و مصـائب سخت روزگار را بـه او بنمـايـان ،و زشتي دهر و نـا ملايمـات روزهـا را نكـتــه بــه نكـتــه بـرايـش بـرخـوان و اورا بـتـرسـان .(منبع:سایت روضه النبی)
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/07/10 ساعت 14:11 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- |
دیریست که دلدار پیامی نفرستادننوشت کلامی و سلامی نفرستادصد نامه فرستادم و آن شاه سوارانپیکی ندوانید و سواری نفرستادسوی من وحشی صفت عقل رمیدهآهو روشی کبک خرامی نفرستاددانست که خواهد شدنم مرغ دل از دستو از آن خط چون سلسله دامی نفرستادفریاد که آن ساقی شکرلب سرمستدانست که مخمورم و جامی نفرستادچندان که زدم لاف کرامات و مقاماتهیچم خبر از هیچ مقامی نفرستادحافظ به ادب باش که واخواست نباشدگر شاه پیامی به غلامی نفرستاد حافظ
دیریست که دلدار پیامی نفرستادننوشت کلامی و سلامی نفرستادصد نامه فرستادم و آن شاه سوارانپیکی ندوانید و سواری نفرستادسوی من وحشی صفت عقل رمیدهآهو روشی کبک خرامی نفرستاددانست که خواهد شدنم مرغ دل از دستو از آن خط چون سلسله دامی نفرستادفریاد که آن ساقی شکرلب سرمستدانست که مخمورم و جامی نفرستادچندان که زدم لاف کرامات و مقاماتهیچم خبر از هیچ مقامی نفرستادحافظ به ادب باش که واخواست نباشدگر شاه پیامی به غلامی نفرستاد
حافظ
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/07/07 ساعت 22:3 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- |
اي معبود من دراين ماه عزيز... آورده ام آهي كه تو مي داني و من با روي سياهي كه تو مي داني ومن اي خالق بخشنده ببخشا و بپوش هر گونه گناهي كه تو مي داني ومن و اين راهم خوب ميدانم كه... دنيا به كسي خط اماني نسپرد هر كس كه بزاد عاقبت خواهد مرد آن سنگ كه نام نامي او اجل است بر شيشه ي عمر هر كسي خواهد خورد پس اي خدا ديدي كه غير از تو كسي رو ندارم و هر كجا كه برم محضر توست و گداي در خونه ي توام ...... اي محبوب من وای بر من که اگه یک لحظه منو به حال خودم وا گذاری. اگه دوست داشتی یه صلوات هم بفرست
اي معبود من دراين ماه عزيز...
آورده ام آهي كه تو مي داني و من با روي سياهي كه تو مي داني ومن
اي خالق بخشنده ببخشا و بپوش هر گونه گناهي كه تو مي داني ومن
و اين راهم خوب ميدانم كه...
دنيا به كسي خط اماني نسپرد هر كس كه بزاد عاقبت خواهد مرد
آن سنگ كه نام نامي او اجل است بر شيشه ي عمر هر كسي خواهد خورد
پس اي خدا ديدي كه غير از تو كسي رو ندارم و هر كجا
كه برم محضر توست و گداي در خونه ي توام ......
اي محبوب من وای بر من که اگه یک لحظه منو به حال
خودم وا گذاری. اگه دوست داشتی یه صلوات هم بفرست
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/06/22 ساعت 5:31 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- |
مرگ آگاهی نفس های انسان گام هایی است که به سوی مرگ برمی دارد. حضرت علی (ع) سخنانی از این دست که مالامال از مرگ آگاهی باشد بسیار دارند. مرگ آگاهی کیفیت حضور مردان خدا را در دنیا بیان می دارد. تا آنجا که هر که مقرب تر است مرگ آگاه تر است. و بر این قیاس باید چنین گفت که حضور علی علیه السلام در عالم ،عین مر گ آگاهی است. مر گ آگاهی یعنی که انسان همواره نسبت به این معنا که مرگی محتوم را پیش رو دارد آگاه باشد و با این آگاهی زیست کند و هرگز از آن غفلت نیابد. مردمان این روزگار سخت از مرگ می ترسند و بنابراین شنیدن این سخنان برایشان دشوار است. اما حقیقت آن است که زندگ انسان با مرگ در آمیخته است و بقایش با فنا. پیش از ما میلیاردها نفر بر روی این کره ی خاکی زیسته اند و پس از ما نیز. اگر مولا علی علیه السلام می فرماید: « والله ابن ابی طالب با مرگ انسی آن چنان دارد که طفلی به پستان مادرش.» این انس که مولای ما از آن سخن میگوید چیزی فراتر از مرگ آگاهی است؛ طلب مرگ است. طلب مرگ نه همچون پایانی بر زندگی. مرگ پایان زندگی نیست. مرگ آغاز حیاتی دیگر است؛ حیاتی که دیگر با فنا و مرگ در آمیخته نیست. حیاتی بی مرگ و مطلق. زندگی این عالم در میان دو عدم معنا می گیرد؛ عالم پس از مرگ همان عالم پیش از تولد است و انسان در بین این دو عدم فرصت زیستن دارد. زندگی دنیا با مرگ در آمیخته است؛ روشنایی هایش با تاریکی، شادی هایش با رنج، خنده هایش با گریه، پیروزی هایش با شکست، زیبایی هایش با زشتی، جوانی اش با پیری و بالاخره وجودش با عدم.حقیقت این عالم فنا است و انسان را نه برای فنا، که برای بقا آفریده اند: « خلقتم للبقا لا للفناء واسمعو دعوة الموت آذانکم قبل ان یدعی بکم»؛ دعوت مرگ را به گوش گیرید، پیش از آنکه مرگ شما را فرا خواند. و همه ی این سخنان از سر مرگ آکاهی است و راستش، لذت زندگی مرگ اگاهانه را جز اولیای خدا کس نمی داند؛ این لذتی نیست که به هر کس عطا کنند. تنگ نظری است اگر به مقتضای تفکر رایج به این سخن پشت کنیم و بگوییم : « تا کجا از مرگ می گویید؟ کمی هم در وصف زندگی بسرایید! دل بستن در دنیا دل بستن در فناست و مرگ بر ما سایه افکنده است. این علی است که چنین می فرماید. همانکه راه های آسمان را بهتر از راه های زمین میشناسد. سخنان او سروده هایی شاد و مفرح در وصف زندگی است. آن زندگی که با زهر فنا و مرگ در نیامیخته است. منتهی غفلت زدگان بیشتر می پسندند که با غفلت از مرگ، به سراب شادی های آمیخته با غصه دل خوش کنند. بگذار چنین باشد. اما اگر اولیای خدا در جستجوی فنای فی الله هستند، بقای حقیقی را طلب کرده اند. بودنی را که از دسترس مرگ و فنا و رنج و غصه و شکست دور باشد. به سخن علی علیه السلام گوش بسپاریم: «دلهاتان را از دنیا بیرون کنید، پیش از آنکه بدن های شما را از آن بیرون ببرند. » از مقاله های شهید آوینی /*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/***/*/ اهل طنز هستی یا نه؟ قبل از ازدواج پسر :بله،بالاخره وقتش شد . منتظر بودن خیلی سخته دختر : مي خواي من برم ؟ پسر : نه. حتي فكرش روهم نكن دختر : دوستم داري ؟ پسر : البته ! دختر : تا حالا به من خيانت كردي ؟ پسر : نه ! چرا حتي يك همچين حرفي را مي زني ؟ دختر : هرچی بخوام برام می خری ؟ پسر: بله دختر: منو كتك مي زني ؟ پسر:امكان نداره ! به قیافه من مياد همچين آدمي باشم دختر: مي تونم بهت اعتماد كنم؟ پسر: بله حالا بعد از ازدواج مي توانيد همين گفتگو را از پايين به بالا بخوانيد
نفس های انسان گام هایی است که به سوی مرگ برمی دارد. حضرت علی (ع) سخنانی از این دست که مالامال از مرگ آگاهی باشد بسیار دارند. مرگ آگاهی کیفیت حضور مردان خدا را در دنیا بیان می دارد. تا آنجا که هر که مقرب تر است مرگ آگاه تر است. و بر این قیاس باید چنین گفت که حضور علی علیه السلام در عالم ،عین مر گ آگاهی است. مر گ آگاهی یعنی که انسان همواره نسبت به این معنا که مرگی محتوم را پیش رو دارد آگاه باشد و با این آگاهی زیست کند و هرگز از آن غفلت نیابد.
مردمان این روزگار سخت از مرگ می ترسند و بنابراین شنیدن این سخنان برایشان دشوار است. اما حقیقت آن است که زندگ انسان با مرگ در آمیخته است و بقایش با فنا. پیش از ما میلیاردها نفر بر روی این کره ی خاکی زیسته اند و پس از ما نیز. اگر مولا علی علیه السلام می فرماید: « والله ابن ابی طالب با مرگ انسی آن چنان دارد که طفلی به پستان مادرش.» این انس که مولای ما از آن سخن میگوید چیزی فراتر از مرگ آگاهی است؛ طلب مرگ است. طلب مرگ نه همچون پایانی بر زندگی. مرگ پایان زندگی نیست. مرگ آغاز حیاتی دیگر است؛ حیاتی که دیگر با فنا و مرگ در آمیخته نیست. حیاتی بی مرگ و مطلق. زندگی این عالم در میان دو عدم معنا می گیرد؛ عالم پس از مرگ همان عالم پیش از تولد است و انسان در بین این دو عدم فرصت زیستن دارد. زندگی دنیا با مرگ در آمیخته است؛ روشنایی هایش با تاریکی، شادی هایش با رنج، خنده هایش با گریه، پیروزی هایش با شکست، زیبایی هایش با زشتی، جوانی اش با پیری و بالاخره وجودش با عدم.حقیقت این عالم فنا است و انسان را نه برای فنا، که برای بقا آفریده اند: « خلقتم للبقا لا للفناء واسمعو دعوة الموت آذانکم قبل ان یدعی بکم»؛ دعوت مرگ را به گوش گیرید، پیش از آنکه مرگ شما را فرا خواند.
و همه ی این سخنان از سر مرگ آکاهی است و راستش، لذت زندگی مرگ اگاهانه را جز اولیای خدا کس نمی داند؛ این لذتی نیست که به هر کس عطا کنند. تنگ نظری است اگر به مقتضای تفکر رایج به این سخن پشت کنیم و بگوییم : « تا کجا از مرگ می گویید؟ کمی هم در وصف زندگی بسرایید! دل بستن در دنیا دل بستن در فناست و مرگ بر ما سایه افکنده است. این علی است که چنین می فرماید. همانکه راه های آسمان را بهتر از راه های زمین میشناسد. سخنان او سروده هایی شاد و مفرح در وصف زندگی است. آن زندگی که با زهر فنا و مرگ در نیامیخته است. منتهی غفلت زدگان بیشتر می پسندند که با غفلت از مرگ، به سراب شادی های آمیخته با غصه دل خوش کنند. بگذار چنین باشد. اما اگر اولیای خدا در جستجوی فنای فی الله هستند، بقای حقیقی را طلب کرده اند. بودنی را که از دسترس مرگ و فنا و رنج و غصه و شکست دور باشد.
به سخن علی علیه السلام گوش بسپاریم: «دلهاتان را از دنیا بیرون کنید، پیش از آنکه بدن های شما را از آن بیرون ببرند. »
از مقاله های شهید آوینی
/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/***/*/
اهل طنز هستی یا نه؟
قبل از ازدواج
پسر :بله،بالاخره وقتش شد . منتظر بودن خیلی سخته
دختر : مي خواي من برم ؟
پسر : نه. حتي فكرش روهم نكن
دختر : دوستم داري ؟
پسر : البته !
دختر : تا حالا به من خيانت كردي ؟
پسر : نه ! چرا حتي يك همچين حرفي را مي زني ؟
دختر : هرچی بخوام برام می خری ؟
پسر: بله
دختر: منو كتك مي زني ؟
پسر:امكان نداره ! به قیافه من مياد همچين آدمي باشم
دختر: مي تونم بهت اعتماد كنم؟
حالا بعد از ازدواج
مي توانيد همين گفتگو را از پايين به بالا بخوانيد
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/06/15 ساعت 6:13 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- |
کدام عرفان ؟ خوش بود گــر محک تجربه آید به میـان تا سیه روی شود هر که در او غش باشد برای عرفان حقیقی که اولیای حق هستند، و اصحاب هدایت یافته آنان، بسیار غریب است که در این روزگار لفظ «عرفان» و صفت«عرفانی»، نه تنها بدون تناسب با معانی حقیقی آنها استعمال می شوند، که اصلاً اطلاق این الفاظ اصطلاحاً بر اموری است که صراحتاً با کفر و بی دینی و الحاد ملازمند. به راستی در میان این جماعت کسی نیست که حتی معنای عرفان را در فرهنگ لغات دیده باشد؟… و یا آنکه این جماعت از شدت عرفان (!) به معنای بلندی دست یافته اند که عقل عرفای حقیقی بدان نمی رسد؟ ادامه ی مطلب را در قسمت ادامه مطلب بخوانید ادامه مطلب
خوش بود گــر محک تجربه آید به میـان تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
برای عرفان حقیقی که اولیای حق هستند، و اصحاب هدایت یافته آنان، بسیار غریب است که در این روزگار لفظ «عرفان» و صفت«عرفانی»، نه تنها بدون تناسب با معانی حقیقی آنها استعمال می شوند، که اصلاً اطلاق این الفاظ اصطلاحاً بر اموری است که صراحتاً با کفر و بی دینی و الحاد ملازمند. به راستی در میان این جماعت کسی نیست که حتی معنای عرفان را در فرهنگ لغات دیده باشد؟… و یا آنکه این جماعت از شدت عرفان (!) به معنای بلندی دست یافته اند که عقل عرفای حقیقی بدان نمی رسد؟ ادامه ی مطلب را در قسمت ادامه مطلب بخوانید
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/06/15 ساعت 6:11 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- |
شعبان شد و پیک عشق از راه آمد عطر نفس بقیه الله آمد با جلوه ی سجاد و ابالفضل و حسین یک ماه و سه خورشید در این ماه آمد *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*--*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*--*-*-* */*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/* نامه دختر شهید ناصری به بابا بابا جان باز سلام ای پدر جان منم زهرایت دختر کوچک تو ای امید من و ای شادی تنهایی من به خدا این صدمین نامه بود از چه رو هیچ جوابم ندهی ؟یاد داری که دم رفتن تو دامنت بگرفتم ؟ من به تو می گفتم پدر اینبار نرو پدر اینبار نرومن همانروز بله فهمیدم سفرت طولانی ست از چه رو ای پدرم تو به این چشم ترم هیچ توجه نکنی ؟به خدا خسته شدم به خدا قلب من آزرده شده چند سال است که من منتظرم هر صدایی که ز در می آید همچو مرغی مجروح پابرهنه سوی در تاخته ام بس که عکست به بغل بگرفتم رنگ از روی من و عکس چو ماهت رفته است من و داداش رضا بر سر عکس تو دعوا داریم او فقط عکس تو را دیده پدر با جمال تو سخن می گوید مادرم از تو برایش گفته او فقط بوی پدر را ز لباست دارد بس که پیراهن تو بوییده بس که در حال دعا رو به سجاده تو اشک فشان نالیده طاقتش رفته دگر پای او سست شده دل او بشکسته به خدا خسته شدیم پدرم گر تو بیایی به خدا من ز تو هیچ تقاضا نکنم لحظه ای از پیشت جای دیگر نروم هرچه دستور دهی من بلافاصله انجام دهم همه دم بر رخ ماه و قدمت بوسه زنمجان زهرا برگردجان زهرا برگرد دائما" می گویم : مادرم هرکه رفته است سفر برگشته پدر دوست من پدر همسایه پدران دگر پس چرا او سفرش طولانی است ؟او کجا رفته مگر ؟او که هرگز دل بی مهر نداشت او که هر روز مرا می بوسید او که می گفت برایش به خدا دوری از ما سخت است پس چرا دیر نمود ؟آری من می دانم که چرا غمگین است علت تاخیرش من فقط می دانم آخر آن موقع ها حرف قرآن و خدا و جون بود کربلا بود و هزاران عاشق همه مسئولین چون رجایی و بهشتی بودند حرف یکرنگی بود ظاهر و باطن افراد ز هم فرق نداشت همه خواهرها زیر چادر بودند صحبت از تقوی بود همه جا زیبا بود پارک هم بوی شهادت می داد جای رقص و آواز همه جا صوت دعا می آمد کوچه ها راست و مردم همه راست همگی رو به خدا همه خط ها روشن خوب و خوانا بودند حرف از ایمان بود حرف از تقوی بود اما امروز پدر درد دل بسیار است همه آنچه به من می گفتی رنگ دیگر دارد یا بسی کمرنگ است من که می ترسم تنها به خیابان بروم مادرم می ترسد او به من می گوید در خیابان خطر است بر سر بعضی ها چادری پیدا نیست مویشان بیرون استهمه عینک دارند به نظر می آید چشمشان معیوب است راهشان پیدا نیستخط کج گشته هنربی هنرها همگی خوب و هنرمند شدند کج روی محبوب است در مجالس و سخنرانی ها جای زیبای شهیدان خالی ست یا اگر هست از آن بوی ریا می آید نامهای شهدا از روی اماکن همه برمی دارند از دل غمزده ما همگی بی خبرند یا نه بهتر بگویم بر روی اشک یتیمان شهید جنگ شادی دارند سرقت مال عمومی هنر است ترس از آزادی است ترس از رابطه با امریکاست آری من می دانم علت غصه و اندوه تو بابا این است پدرم من اینبار می نویسم که اگر بازگشتن ز برایت سخت است ما بیاییم برت تو فقط آدرست را بنویس در کجا منزل توست مادرم می داند مادرم می داند او به من می گوید پدرت پیش خداست در بهشتی زیبا با همه هم سفرانش آنجاست خانه اش هم زیباست حضرت خامنه ای هم می گفت: دخترم غصه نخور پدرت خندان است دوستت می دارد تو اگر گریه کنی پدرت هم به خدا می گرید همه شب لحظه خواب پدرت می آید صورتت می بوسد دست بر روی سرت می کشد او من از آن لحظه دگر شاد و خوشحال شدم از خدا می خواهم تا که جان در تنم است تا حیاتی باقیست رهبرم چون پدری بر سر من زنده بود چهره زیبایش چون جمال مه تو شاد و پرخنده بود من به تو قول دهم که دگر از این پس اینهمه اشک غم انگیزه نریزم بابا همچو مادر از فراق رویت نیمه شب نوحه و زاری نکنم تو فقط ای پدرم از خدایت بطلب که من و مادر و این امت اسلامی ما همگی چون تو پدر راه ما راه شهیدان باشد دائماٌ بر سر ما سایه رهبر و قرآن باشد پدرم خندان باش من به تو مفتخرم
شعبان شد و پیک عشق از راه آمد عطر نفس بقیه الله آمد
با جلوه ی سجاد و ابالفضل و حسین یک ماه و سه خورشید در این ماه آمد
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*--*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*--*-*-*
*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*
نامه دختر شهید ناصری به بابا
بابا جان باز سلام ای پدر جان منم زهرایت دختر کوچک تو ای امید من و ای شادی تنهایی من به خدا این صدمین نامه بود از چه رو هیچ جوابم ندهی ؟یاد داری که دم رفتن تو دامنت بگرفتم ؟ من به تو می گفتم پدر اینبار نرو پدر اینبار نرومن همانروز بله فهمیدم سفرت طولانی ست از چه رو ای پدرم تو به این چشم ترم هیچ توجه نکنی ؟به خدا خسته شدم به خدا قلب من آزرده شده چند سال است که من منتظرم هر صدایی که ز در می آید همچو مرغی مجروح پابرهنه سوی در تاخته ام بس که عکست به بغل بگرفتم رنگ از روی من و عکس چو ماهت رفته است من و داداش رضا بر سر عکس تو دعوا داریم او فقط عکس تو را دیده پدر با جمال تو سخن می گوید مادرم از تو برایش گفته او فقط بوی پدر را ز لباست دارد بس که پیراهن تو بوییده بس که در حال دعا رو به سجاده تو اشک فشان نالیده طاقتش رفته دگر پای او سست شده دل او بشکسته به خدا خسته شدیم پدرم گر تو بیایی به خدا من ز تو هیچ تقاضا نکنم لحظه ای از پیشت جای دیگر نروم هرچه دستور دهی من بلافاصله انجام دهم همه دم بر رخ ماه و قدمت بوسه زنمجان زهرا برگردجان زهرا برگرد دائما" می گویم : مادرم هرکه رفته است سفر برگشته پدر دوست من پدر همسایه پدران دگر پس چرا او سفرش طولانی است ؟او کجا رفته مگر ؟او که هرگز دل بی مهر نداشت او که هر روز مرا می بوسید او که می گفت برایش به خدا دوری از ما سخت است پس چرا دیر نمود ؟آری من می دانم که چرا غمگین است علت تاخیرش من فقط می دانم آخر آن موقع ها حرف قرآن و خدا و جون بود کربلا بود و هزاران عاشق همه مسئولین چون رجایی و بهشتی بودند حرف یکرنگی بود ظاهر و باطن افراد ز هم فرق نداشت همه خواهرها زیر چادر بودند صحبت از تقوی بود همه جا زیبا بود پارک هم بوی شهادت می داد جای رقص و آواز همه جا صوت دعا می آمد کوچه ها راست و مردم همه راست همگی رو به خدا همه خط ها روشن خوب و خوانا بودند حرف از ایمان بود حرف از تقوی بود اما امروز پدر درد دل بسیار است همه آنچه به من می گفتی رنگ دیگر دارد یا بسی کمرنگ است من که می ترسم تنها به خیابان بروم مادرم می ترسد او به من می گوید در خیابان خطر است بر سر بعضی ها چادری پیدا نیست مویشان بیرون استهمه عینک دارند به نظر می آید چشمشان معیوب است راهشان پیدا نیستخط کج گشته هنربی هنرها همگی خوب و هنرمند شدند کج روی محبوب است در مجالس و سخنرانی ها جای زیبای شهیدان خالی ست یا اگر هست از آن بوی ریا می آید نامهای شهدا از روی اماکن همه برمی دارند از دل غمزده ما همگی بی خبرند یا نه بهتر بگویم بر روی اشک یتیمان شهید جنگ شادی دارند سرقت مال عمومی هنر است ترس از آزادی است ترس از رابطه با امریکاست آری من می دانم علت غصه و اندوه تو بابا این است پدرم من اینبار می نویسم که اگر بازگشتن ز برایت سخت است ما بیاییم برت تو فقط آدرست را بنویس در کجا منزل توست مادرم می داند مادرم می داند او به من می گوید پدرت پیش خداست در بهشتی زیبا با همه هم سفرانش آنجاست خانه اش هم زیباست حضرت خامنه ای هم می گفت: دخترم غصه نخور پدرت خندان است دوستت می دارد تو اگر گریه کنی پدرت هم به خدا می گرید همه شب لحظه خواب پدرت می آید صورتت می بوسد دست بر روی سرت می کشد او من از آن لحظه دگر شاد و خوشحال شدم از خدا می خواهم تا که جان در تنم است تا حیاتی باقیست رهبرم چون پدری بر سر من زنده بود چهره زیبایش چون جمال مه تو شاد و پرخنده بود من به تو قول دهم که دگر از این پس اینهمه اشک غم انگیزه نریزم بابا همچو مادر از فراق رویت نیمه شب نوحه و زاری نکنم تو فقط ای پدرم از خدایت بطلب که من و مادر و این امت اسلامی ما همگی چون تو پدر راه ما راه شهیدان باشد دائماٌ بر سر ما سایه رهبر و قرآن باشد پدرم خندان باش من به تو مفتخرم
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/05/29 ساعت 12:5 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- |
این روزا دل خیلی از آدما می گیره و به هر دری میزنن تا بتونن محبوب خودشونو پیدا کنن و سفره ی دلشونو براش پهن کنن. اینجا گرچه روضه ی رضوان معطر است اینجا گلی ز گلشن آل پیمبر است سالهاست که مردم شهرستان زرند به خود می بالند که چنین گوهری را در خاک خود دارند... السلام علیک یا امامزاده عبدالله (ع)
اینجا گرچه روضه ی رضوان معطر است اینجا گلی ز گلشن آل پیمبر است
سالهاست که مردم شهرستان زرند به خود می بالند که چنین گوهری را در خاک خود دارند...
السلام علیک یا امامزاده عبدالله (ع)
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/05/21 ساعت 13:2 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- |
شهيد امام رضا(ع)- ماجرايی خواندنی از پيدا شدن يک شهيد اوايل سال 72 بود و گرماى فكه. در منطقه عملياتى والفجر مقدماتى، بين كانال اول و دوم، مشغول كار بوديم. چند روزى مى شد كه شهيد پيدا نكرده بوديم. هر روز صبح زيارت عاشورا مى خوانديم و كار را شروع مى كرديم. گره و مشكل كار را در خود مى جستيم. مطمئن بوديم در توسلهايمان اشكالى وجود دارد. آن روز صبح، كسى كه زيارت عاشورا مى خواند، توسلى پيدا كرد به امام رضا(ع). شروع كرد به ذكر مصائب امام هشتم و كرامات او. مى خواند و همه زار زار گريه مى كرديم. در ميان مداحى، از امام رضا طلب كرد كه دست ما را خالى برنگرداند، ما كه در اين دنيا هم خواسته و خواهشمان فقط باز گردان اين شهدا به آغوش خانواده هايشان است و... هنگام غروب بود و دم تعطيل كردن كار و برگشتن به مقر. ديگر داشتيم نااميد مى شديم. خورشيد مى رفت تا پشت تپه ماهورهاى روبه رو پنهان شود. آخرين بيل ها كه در زمين فرو رفت، تكه اى لباس توجهمان را جلب كرد. همه سراسيمه خود را به آنجا رساندند. با احترام و قداست، شهيد را از خاك در آورديم. روزى اى بود كه آن روز نصيبمان شده بود. شهيدى آرام خفته به خاك. يكى از جيب هاى پيراهن نظامى اش را كه باز كرديم تا كارت شناسايى و مداركش را خارج كنيم، در كمال حيرت و ناباورى، ديديم كه يك آينه كوچك، كه پشت آن تصويرى نقاشى از تمثال امام رضا(ع) نقش بسته، به چشم مى خورد. از آن آينه هايى كه در مشهد، اطراف ضريح مطهر مى فروشند. گريه مان درآمد. همه اشك مى ريختند. جالب تر و سوزناكتر از همه زمانى بود كه از روى كارت شناسايى اش فهميديم نامش «سيد رضا» است. شور و حال عجيبى بر بچه ها حكمفرما شد. ذكر صلوات و جارى اشك، كمترين چيزى بود.شهيد را كه به شهرستان ورامين بردند، بچه ها رفتند پهلوى مادرش تا سرّ اين مسئله را دريابند. مادر بدون اينكه اطلاعى از اين امر داشته باشد، گفت: «پسر من علاقه و ارادت خاصى به حضرت امام رضا(ع) داشت...». از خاطرات برادران تفحص. سفر کردی و ساکی از تو برگشت کلام الله و خاکی از تو برگشت سراغت را گرفتم مادرت گفت: فقط عکس و پلاکی از تو برگشت
شهيد امام رضا(ع)- ماجرايی خواندنی از پيدا شدن يک شهيد
اوايل سال 72 بود و گرماى فكه.
در منطقه عملياتى والفجر مقدماتى، بين كانال اول و دوم، مشغول كار بوديم.
چند روزى مى شد كه شهيد پيدا نكرده بوديم. هر روز صبح زيارت عاشورا مى خوانديم و كار را شروع مى كرديم. گره و مشكل كار را در خود مى جستيم. مطمئن بوديم در توسلهايمان اشكالى وجود دارد.
آن روز صبح، كسى كه زيارت عاشورا مى خواند، توسلى پيدا كرد به امام رضا(ع). شروع كرد به ذكر مصائب امام هشتم و كرامات او. مى خواند و همه زار زار گريه مى كرديم. در ميان مداحى، از امام رضا طلب كرد كه دست ما را خالى برنگرداند، ما كه در اين دنيا هم خواسته و خواهشمان فقط باز گردان اين شهدا به آغوش خانواده هايشان است و
«پسر من علاقه و ارادت خاصى به حضرت امام رضا(ع) داشت...».
از خاطرات برادران تفحص.
سفر کردی و ساکی از تو برگشت کلام الله و خاکی از تو برگشت
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/05/21 ساعت 12:58 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- |
توسل و سلامی از اعماق وجودم به حضور کسی که عالم محضر اوست و این صدای بنده ی عاصی را از هر جای زمین و آسمان که بلند شود، می شنود و پاسخ می گوید و اما ای دل غربت زده ی من ، روزگار خیلی غریب شده است و غریب تر از آن عده ای از مردم آن هستند که نمی فهمند زندگی جریان روزگار است و من نمیدانم چه چیز سبب آن شده که چشمهای این مردم به حقیقت و راستی بسته شده و گاهی اوقات که حق و باطل مثل روز و شب از هم قابل تفکیک است آندو را به اشتباه می گیرند و در روز روشن به دنبال فانوس می گردند و در شب که مظهر تاریکی و ظلمات است استفاده از فانوس را نیاز نمی دانند و دریغ از اینکه ... و حال ای روزگار من می دانم که علت غریبی و خون دل خوردن و غصه ی تو چیست. شایداین است که عده ای قشر بی گناهی را به دنبال خود به راه انداخته و برای عبور از تاریکی های روزگار نه تنها روشنایی بر نداشته بلکه فانوسها را شکسته و چاله های راه را عمیق تر می کنند. حرف آخر اینکه آیا تمام اعضاء و جوارح من در مقابل معبود و سازنده ی خویش سر پائین می آورند؟ و آیا عاقبت این سرکشی ها خوش خواهد بود ؟ چه دردناک است برای روح که ببیند جسم به اراده ی او حرکت می کند و اما این جسم کفران و سرکشی او را. التماس دعا
توسل و سلامی از اعماق وجودم به حضور کسی که عالم محضر اوست و این صدای بنده ی عاصی را از هر جای زمین و آسمان که بلند شود، می شنود و پاسخ می گوید
و اما ای دل غربت زده ی من ، روزگار خیلی غریب شده است و غریب تر از آن عده ای از مردم آن هستند که نمی فهمند زندگی جریان روزگار است و من نمیدانم چه چیز سبب آن شده که چشمهای این مردم به حقیقت و راستی بسته شده و گاهی اوقات که حق و باطل مثل روز و شب از هم قابل تفکیک است آندو را به اشتباه می گیرند و در روز روشن به دنبال فانوس می گردند و در شب که مظهر تاریکی و ظلمات است استفاده از فانوس را نیاز نمی دانند و دریغ از اینکه ...
و حال ای روزگار من می دانم که علت غریبی و خون دل خوردن و غصه ی تو چیست. شایداین است که عده ای قشر بی گناهی را به دنبال خود به راه انداخته و برای عبور از تاریکی های روزگار نه تنها روشنایی بر نداشته بلکه فانوسها را شکسته و چاله های راه را عمیق تر می کنند.
حرف آخر اینکه آیا تمام اعضاء و جوارح من در مقابل معبود و سازنده ی خویش سر پائین می آورند؟ و آیا عاقبت این سرکشی ها خوش خواهد بود ؟ چه دردناک است برای روح که ببیند جسم به اراده ی او حرکت می کند و اما این جسم کفران و سرکشی او را. التماس دعا
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/05/16 ساعت 1:38 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- |
بسم رب المهدی بعد از گذشت چندین هزار ساعت و ثانیه و لحظه من هم مثل خیلی از عاشقایی که بعضی از آنها الان درقید حیات نیستند در تکاپوی کشف راهی بسوی محبوب خود هستم. شنیده ام هر کسی با راه و روشی با محبوب خود رابطه برقرار می کند و من هم تصمیم گرفتم این بار با نوشتن، حرفهایی به محبوب خود بگویم ... و ای مولای من، با نگاه به پرونده ام هیچ راهی دستگیرم نشد بجز اینکه برای تو چند خطی بنویسم و حرفهای دلم را این بار کاغذ و قلم به دوش بکشند و چون میدانم تو این نوشته را می خوانی، سفره ی دلم را برایت پهن میکنم. آقا جان سالهاست که هوای شهرمان دلگیر است چشمان خیلی از مردم بجای خورشید، ابرهای سیاه و سفید می بینند و فضای شهرمان بسی آلوده و این آلودگی باعث بیماریهایی در وجود و دل بی تقصیرم شده است و طبیبان تا بحال دارویی را که درمان درد من باشد ، برایم تجویز نکرده اند اما در بین این طبیبان تعدادی که شمارش آنها به 313 نفر نمیرسد گفته اند دارو وجود دارد اما کمیاب است در بیابان و دشت و صحرا بهتر یافت می شود جاهای زیادی شنیده ام کسی که مریض احوال است باید او را روحیه دهند لازم است که این را بگویم که که در این تاریکی ها و جاده های مه آلود، اشکهای چشمانم مرا روحیه میدهند و به قوت قلبم پایداری می بخشند که متزلزل نشوم. بگذار از کوچه های انتظار و منتظرانت بگویم هنوز صدای ضعیف و نحیف از سرزمینی که در آن فریاد « من کنت مولاه، فعلی مولاه» بلند شد ، می آید که می گوید پسرم پس داروی درد پهلوی مادر چه شد؟ و چقدر زشت است که من بجای اینکه خود حال و روح دعا پیدا کنم ، به او بگویم که دعا کن ، دعا کنی که بیائی... ای کاش مردم این روزگار می فهمیدند که اگر او می آمد و دوباره با او آشتی می کردیم چه می شد. اگر مردم میدانستند زیبایی رخش چه جذبه ای دارد دیگر به زیبائیهای نابود شدنی این دنیا دل نمی بستند و اگر مردم می دانستند زندگی با او چقدر شیرین است دیگر به این زندگیهای به ظاهر شیرین دل نمی بستند و اگر می دانستند یک برق نگاه و خنده ی زیبا و صدای دلنشینش چه عشقیست، دیگر دل خود را به نگاههای آتشین و خنده های شیطانی و صداهای دلخراش غیر اونمی فروختند و خود را گرفتار آزار دهندگانش نمی کردند. نمی دانم چه بگویم که قلب تو آرامش یابد من که با نوشتن و زدن حرفهایم عقده های دلم را تسکین می بخشم اما از آن می ترسم که در این لحظه که دلم خانه ی شما شده است لحظات بعد دشمنانت آن را غصب کنند آن وقت همه می دانند که چون رزمنده و پاسدار خوبی نبودم دشمن توانست سرزمین دلم را غصب کند که بعد از غصب، یا اسیر آن می شوم و یا مرا از بین می برد . و ای محبوب من ، از کدام کوچه و خیابانها بگویم که آنقدر رهگذران با کمک شیطان موانع و ایستگاههای گناه بر پا کرده اند که راه را برای عبور شما بسته اند و چه عیب بزرگیست برای من که نتوانسته ام این ایستگاها را به ایستگاههای مهر و محبت تو تغییر دهم و اما اگر آن دسته مردم بی وفا گذاشتند از آن کوچه ها رد شوی از در و دیوار کوچه و خیابانها سوال کن ، آنها به تو خواهند گفت که وقتی من از آنها رد می شدم این جملات را بر زبان داشتم «متی ترانا و نراک»،«این السبیل بعدالسبیل» و امیدوارم که این در و دیوار مثل مردم بی وفا که خوبیهای تو را فراموش کرده اند ضجه های مرا فراموش نکنند. خدایت می داند که حرف زدن با تو در چند خط نوشتن خلاصه نمی شود و ازخدا می خواهم که باز هم اجازه ی نوشتن برای تو را به من بدهد و این نوشته های آخر من نباشد در پایان می خواهم بگویم اگر همه ی مردم تو را فراموش کنند (که اینطور نیست) اما من با نگاه تو تا آخرین مسیر همراه تو ام و تو را رها نمی کنم تا بلکه در مقصد تو را ببینم که تو را دیدن به منزله ی این است که خدا هم از من راضیست در حال حاضر با شرمندگی فقط همین جمله را می توانم بگویم که «عزیزعلی ان اری الخلق و لا تری و لا اسمع لک حسیسا و لا نجوی». التماس دعا
بسم رب المهدی
بعد از گذشت چندین هزار ساعت و ثانیه و لحظه من هم مثل خیلی از عاشقایی که بعضی از آنها الان درقید حیات نیستند در تکاپوی کشف راهی بسوی محبوب خود هستم. شنیده ام هر کسی با راه و روشی با محبوب خود رابطه برقرار می کند و من هم تصمیم گرفتم این بار با نوشتن، حرفهایی به محبوب خود بگویم ...
و ای مولای من، با نگاه به پرونده ام هیچ راهی دستگیرم نشد بجز اینکه برای تو چند خطی بنویسم و حرفهای دلم را این بار کاغذ و قلم به دوش بکشند و چون میدانم تو این نوشته را می خوانی، سفره ی دلم را برایت پهن میکنم.
آقا جان سالهاست که هوای شهرمان دلگیر است چشمان خیلی از مردم بجای خورشید، ابرهای سیاه و سفید می بینند و فضای شهرمان بسی آلوده و این آلودگی باعث بیماریهایی در وجود و دل بی تقصیرم شده است و طبیبان تا بحال دارویی را که درمان درد من باشد ، برایم تجویز نکرده اند اما در بین این طبیبان تعدادی که شمارش آنها به 313 نفر نمیرسد گفته اند دارو وجود دارد اما کمیاب است در بیابان و دشت و صحرا بهتر یافت می شود جاهای زیادی شنیده ام کسی که مریض احوال است باید او را روحیه دهند لازم است که این را بگویم که که در این تاریکی ها و جاده های مه آلود، اشکهای چشمانم مرا روحیه میدهند و به قوت قلبم پایداری می بخشند که متزلزل نشوم.
بگذار از کوچه های انتظار و منتظرانت بگویم هنوز صدای ضعیف و نحیف از سرزمینی که در آن فریاد « من کنت مولاه، فعلی مولاه» بلند شد ، می آید که می گوید پسرم پس داروی درد پهلوی مادر چه شد؟ و چقدر زشت است که من بجای اینکه خود حال و روح دعا پیدا کنم ، به او بگویم که دعا کن ، دعا کنی که بیائی...
ای کاش مردم این روزگار می فهمیدند که اگر او می آمد و دوباره با او آشتی می کردیم چه می شد. اگر مردم میدانستند زیبایی رخش چه جذبه ای دارد دیگر به زیبائیهای نابود شدنی این دنیا دل نمی بستند و اگر مردم می دانستند زندگی با او چقدر شیرین است دیگر به این زندگیهای به ظاهر شیرین دل نمی بستند و اگر می دانستند یک برق نگاه و خنده ی زیبا و صدای دلنشینش چه عشقیست، دیگر دل خود را به نگاههای آتشین و خنده های شیطانی و صداهای دلخراش غیر اونمی فروختند و خود را گرفتار آزار دهندگانش نمی کردند.
نمی دانم چه بگویم که قلب تو آرامش یابد من که با نوشتن و زدن حرفهایم عقده های دلم را تسکین می بخشم اما از آن می ترسم که در این لحظه که دلم خانه ی شما شده است لحظات بعد دشمنانت آن را غصب کنند آن وقت همه می دانند که چون رزمنده و پاسدار خوبی نبودم دشمن توانست سرزمین دلم را غصب کند که بعد از غصب، یا اسیر آن می شوم و یا مرا از بین می برد .
و ای محبوب من ، از کدام کوچه و خیابانها بگویم که آنقدر رهگذران با کمک شیطان موانع و ایستگاههای گناه بر پا کرده اند که راه را برای عبور شما بسته اند و چه عیب بزرگیست برای من که نتوانسته ام این ایستگاها را به ایستگاههای مهر و محبت تو تغییر دهم و اما اگر آن دسته مردم بی وفا گذاشتند از آن کوچه ها رد شوی از در و دیوار کوچه و خیابانها سوال کن ، آنها به تو خواهند گفت که وقتی من از آنها رد می شدم این جملات را بر زبان داشتم «متی ترانا و نراک»،«این السبیل بعدالسبیل» و امیدوارم که این در و دیوار مثل مردم بی وفا که خوبیهای تو را فراموش کرده اند ضجه های مرا فراموش نکنند.
خدایت می داند که حرف زدن با تو در چند خط نوشتن خلاصه نمی شود و ازخدا می خواهم که باز هم اجازه ی نوشتن برای تو را به من بدهد و این نوشته های آخر من نباشد در پایان می خواهم بگویم اگر همه ی مردم تو را فراموش کنند (که اینطور نیست) اما من با نگاه تو تا آخرین مسیر همراه تو ام و تو را رها نمی کنم تا بلکه در مقصد تو را ببینم که تو را دیدن به منزله ی این است که خدا هم از من راضیست در حال حاضر با شرمندگی فقط همین جمله را می توانم بگویم که «عزیزعلی ان اری الخلق و لا تری و لا اسمع لک حسیسا و لا نجوی». التماس دعا
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/05/16 ساعت 1:35 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- |
رحلت عالم گرانقدر حضرت آیت الله مشکینی(ره) تسلیت باد
روحش شاد و یادش گرامی
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/05/14 ساعت 6:15 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- |
شرح حال شهید سید مرتضی آوینی مرتضي عادت داشت، هر روز سيگار بكشد، تقريباً تمام اعضاي خانواده اين مسأله را ميدانستند. اما پس از پيروزي انقلاب به طور ناگهاني سيگار را ترك كرد. براي همه اين مسأله جالب بود، وقتي از او علت اين كار را پرسيدم، پاسخ داد:«آقا امام زمان (عج) در همه حال ناظر بر اعمال و رفتار ما هستند. من چطور ميتوانم در حضور ايشان سيگار بكشم».مرتضي هميشه چشم بر جاده داشت، منتظر رسيدن كاروان نوراني مهدي (عج) بود عشق يعني انتظار منتظر، و مرتضي عاشق راستين اين قافله، شب را به اميد طلوع فجر صاحبالزمان (عج) سپري كرد،گونههايش را نوازش نمود و بالاخره پيكي آسماني او را در سپاه منتقم آلمحمد (ص) پذيرفت. منبع : كتاب مرتضي آئينه زندگيام بود.(avini.com)
شرح حال شهید سید مرتضی آوینی
مرتضي عادت داشت، هر روز سيگار بكشد، تقريباً تمام اعضاي خانواده اين مسأله را ميدانستند. اما پس از پيروزي انقلاب به طور ناگهاني سيگار را ترك كرد. براي همه اين مسأله جالب بود، وقتي از او علت اين كار را پرسيدم، پاسخ داد:«آقا امام زمان (عج) در همه حال ناظر بر اعمال و رفتار ما هستند. من چطور ميتوانم در حضور ايشان سيگار بكشم».مرتضي هميشه چشم بر جاده داشت، منتظر رسيدن كاروان نوراني مهدي (عج) بود عشق يعني انتظار منتظر، و مرتضي عاشق راستين اين قافله، شب را به اميد طلوع فجر صاحبالزمان (عج) سپري كرد،گونههايش را نوازش نمود و بالاخره پيكي آسماني او را در سپاه منتقم آلمحمد (ص) پذيرفت.
منبع : كتاب مرتضي آئينه زندگيام بود.(avini.com)
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/05/14 ساعت 5:42 توسط شهید ماشاالله قلی زاده-کربلای5,شلمچه-- |
الهي كدام زبان به ستايش تو رسد ؟ كدام خرد صفت تو را بر تابد ، كدام شكر با نيكوئي تو برابر آيد ، كدام بنده به گزاردن عبادت تو رسد. الهي هر كس بر چيزي است و من ندانم بر چه ام ، هميم آن است كه كي دانسته شود كه من كيم ؟خداوندا گناه من زير حلم تو پنهان است تو پرده عفو بر من گستران.الهي دوستدار از زبان خاموش است ولي حالش همه زبان است ، و گر جان در سر دوستي كرد شايد ، كه دوست را به جاي جان است ، غرق شده آب نبيند كه گرفتار آن است به روز چراغ نيفروزند كه روز خود چراغ جهان است . الهي چون با خود نگرم و كردار خود بينم گويم از من زار تر كيست ؟ بندگي تو بينم گويم از من بزرگوار تر كيست ؟گاهي كه به طينت خود افتد نظرمگويم كه من از هر چه در عالم بترمچون از صفت خويشتن اندر گذرماز عرش همي به خويشتن در نگرمالهي گاهي به خود مي نگرم هم سوز و نياز شوم و گاهي كه به او نگرم همه راز و ناز شوم ، چون بخود نگرم گويم :پر آب دو ديده و بس آتش جگرمبر باد دو دستم و پر خاك سرمجون به او نگرم گويم :چه كند عرش كه او غاشيه من نكشدچون به دل غاشيه حكم و قضاي تو كشمبوي جان آيدم از لب كه حديث تو كنم شاخ عز رويدم از دل كه بلاي تو كشمالهي تو آني كه خود گفتي و چنانكه خود گفتي چناني ، عظيم شاني و بزرگ احساني ، عزيز سلطاني ، ديان و مهرباني ، هم نهاني و هم عياني ، ديده ها را نهاني و جان را عياني ، من سزاي تو ندانم و تو داني .الهي گريخته بودم تو خواندي ، ترسيده بودم بر خوان نشاندي ابتدا مي ترسيدم كه مرا بگيري به بلاي خويش ، اكنون ميترسم كه مرا بفريبي به عطاي خويش .الهي چو بدانستم كه توانگري درويش است دوست درويشم ، چون وعده ديدار دوست كردي غلام درويشم . الهي شادي نمي شناختم مي پنداشتم كه شادم ، اكنون مرا چه شادي كه شادي شناسي را به باد دادم .الهي چون عزيزان بناز پرورده ما را فراموش كنند تو بر ما رحمت كن.الهي غافلانيم نه كافرانيم ، صمدا به بركت نواختگان حضرت تو و به بركت گداختگان هيبت تو ، الهي حاجت بسيار دارم و بر همه چيز توانائي ، آنچه ميخواهم ميتواني كه به اين بنده برساني و از شر ظالمان مرا برهاني ، اي رحمت تو دستگير ما واي كرم تو عذر پذير ما ، اي داننده هر حالي و شنونده هر شكوائي ، اي مجيب هر خواننده واي قريب هر داننده .الهي داني كه بي تو هيچكسم ، دستم گير كه در تو رسم ، به ظاهر قبول دارم و به باطن تسليم ، نه از خصم باك دارم نه از دشمن بيم ، اگر دل گويد چرا ؟ گويم سر افكنده ام و اگر خرد گويد چرا ؟ جواب دهم كه من بنده ام.الهي به بركت صديقان درگاه تو ، به بركت پاكان درگاه تو كه حاجت اين بيچاره درمانده و مهمات جميع مومنين ومومنان را بر آورده بگرداني و آنچه اميد ميداريم به عافيت و دوستكامي برساني و پيش از مرگ توبه نصوح كرامت نمائي و ختم كارها به كلمه شهادت فرمائي. با تشکر از
الهي كدام زبان به ستايش تو رسد ؟ كدام خرد صفت تو را بر تابد ، كدام شكر با نيكوئي تو برابر آيد ، كدام بنده به گزاردن عبادت تو رسد. الهي هر كس بر چيزي است و من ندانم بر چه ام ، هميم آن است كه كي دانسته شود كه من كيم ؟خداوندا گناه من زير حلم تو پنهان است تو پرده عفو بر من گستران.الهي دوستدار از زبان خاموش است ولي حالش همه زبان است ، و گر جان در سر دوستي كرد شايد ، كه دوست را به جاي جان است ، غرق شده آب نبيند كه گرفتار آن است به روز چراغ نيفروزند كه روز خود چراغ جهان است . الهي چون با خود نگرم و كردار خود بينم گويم از من زار تر كيست ؟ بندگي تو بينم گويم از من بزرگوار تر كيست ؟گاهي كه به طينت خود افتد نظرمگويم كه من از هر چه در عالم بترمچون از صفت خويشتن اندر گذرماز عرش همي به خويشتن در نگرمالهي گاهي به خود مي نگرم هم سوز و نياز شوم و گاهي كه به او نگرم همه راز و ناز شوم ، چون بخود نگرم گويم :پر آب دو ديده و بس آتش جگرمبر باد دو دستم و پر خاك سرمجون به او نگرم گويم :چه كند عرش كه او غاشيه من نكشدچون به دل غاشيه حكم و قضاي تو كشمبوي جان آيدم از لب كه حديث تو كنم شاخ عز رويدم از دل كه بلاي تو كشمالهي تو آني كه خود گفتي و چنانكه خود گفتي چناني ، عظيم شاني و بزرگ احساني ، عزيز سلطاني ، ديان و مهرباني ، هم نهاني و هم عياني ، ديده ها را نهاني و جان را عياني ، من سزاي تو ندانم و تو داني .الهي گريخته بودم تو خواندي ، ترسيده بودم بر خوان نشاندي ابتدا مي ترسيدم كه مرا بگيري به بلاي خويش ، اكنون ميترسم كه مرا بفريبي به عطاي خويش .الهي چو بدانستم كه توانگري درويش است دوست درويشم ، چون وعده ديدار دوست كردي غلام درويشم . الهي شادي نمي شناختم مي پنداشتم كه شادم ، اكنون مرا چه شادي كه شادي شناسي را به باد دادم .الهي چون عزيزان بناز پرورده ما را فراموش كنند تو بر ما رحمت كن.الهي غافلانيم نه كافرانيم ، صمدا به بركت نواختگان حضرت تو و به بركت گداختگان هيبت تو ، الهي حاجت بسيار دارم و بر همه چيز توانائي ، آنچه ميخواهم ميتواني كه به اين بنده برساني و از شر ظالمان مرا برهاني ، اي رحمت تو دستگير ما واي كرم تو عذر پذير ما ، اي داننده هر حالي و شنونده هر شكوائي ، اي مجيب هر خواننده واي قريب هر داننده .الهي داني كه بي تو هيچكسم ، دستم گير كه در تو رسم ، به ظاهر قبول دارم و به باطن تسليم ، نه از خصم باك دارم نه از دشمن بيم ، اگر دل گويد چرا ؟ گويم سر افكنده ام و اگر خرد گويد چرا ؟ جواب دهم كه من بنده ام.الهي به بركت صديقان درگاه تو ، به بركت پاكان درگاه تو كه حاجت اين بيچاره درمانده و مهمات جميع مومنين ومومنان را بر آورده بگرداني و آنچه اميد ميداريم به عافيت و دوستكامي برساني و پيش از مرگ توبه نصوح كرامت نمائي و ختم كارها به كلمه شهادت فرمائي.
با تشکر از